گذاشتند. گفتم: «حالا بیا از این ماجرا بریم بیرون. برای من زیادی خطرناکه.» پاول که داشت چراغ را طلسم نویس به هر طرف میچرخاند، فریاد زد: «یه لحظه صبر کن.» همینطور که حرف میزد، از روی چند عدل عدل بالا رفت و بعد به چیزی که پیدا کرده بود، برخورد کرد. معلوم شد که آن چیز، ژاکت گاز اضافی است که از سینهمان جدا طلسم نویس شده بود و من و جو هر دو از خوشحالی دعانویس شریفیه فریاد زدیم که آن طلسم نویس را پیدا کردهایم. با فراموشی ترسهایم فریاد زدم: «شاید بقیه هم اینجا باشند. بیایید دنبالشان بهترین دعانویس شهر بگردیم.» ۲۸۶ ما این کار را کردیم، اما نتیجهای نداشت.
به یک یا دو شیء کوچک برخوردیم که برای مامور Tcha که سینههای ما را تفتیش کرده بهترین دعانویس شهر بود، مشکوک به نظر میرسید، اما هیچ سلاح گرم یا جلیقه ضد گاز دیگری در زیرزمین معبد نبود. بالاخره دوباره از سوراخ بیرون آمدیم و با احتیاط کمربندها و جلیقههای ضد گاز را محکم کردیم و به محل اقامت خود برگشتیم. ۲۸۷ فصل بیست و چهارم ما شاهد یک عمل جسورانه هستیم پس از مسلح شدن به الکترایتها و بستن کمربند جدید به هر کدام، ژاکت گازی گرانبها را زیر یک کاناپه پنهان کردیم. درست است که برای نه نفر از ما دعانویس آبیک فقط یک ژاکت وجود داشت، اما این به آن معنی بود که حداقل یک نفر در گروه میتوانست هر زمان که بخواهد از دره خارج شود و این برای کسانی
که در موقعیت ناراحتکننده فعلی ما بودند، بسیار مهم بود. پاول حتی فکر میکرد که میتوان ژاکت باد شده دعا را طوری ساخت که در صورت لزوم دو نفر را شناور کند. در طلسم حال حاضر هیچ نشانهای از سوءاستفاده کسی از این یافته برای فرار جادو و طلسمات از رفقایش وجود نداشت؛ اما دانستن اینکه ژاکت جادو و طلسمات را بازیابی کردهایم، برای همه جادو و طلسمات ما مایه خرسندی بود. تعداد زیادی کریستال دعا آنتلین در صندوقچهای که برای ما باقی مانده بود، وجود داشت و جعبه کوچکی که به ژاکت متصل بود، برای هر شرایط اضطراری دعانویس الوند پر از آنها بود. ۲۸۸ هیچکدام از ما در بقیهی آن شب پرماجرا زیاد نخوابیدیم، مگر پدرو که آنقدر خسته بود که نیاز داشت قوای سابقش را بازیابد.
صبح روز بعد برای صبحانه به دنبال غذا گشتیم و به هیچکدام از کاهنان اجازه ورود به اتاق جادو و طلسمات را ندادیم، مبادا رهبرشان را به عنوان زندانی ما ببینند. در این زمان، آنها جمعیت بسیار مطیعی بودند و هیچ بهترین دعانویس شهر مزاحمتی برای ما ایجاد نکردند. طلسم اما سوال این بود که چطور میتوانیم همانطور که آما خواسته بود، دستهجمعی به دیدنش برویم و در عین حال کاتالات پیر دعانویس قادرآباد را در اتاقمان زندانی امن بگذاریم. طلسم بالاخره با تصمیم گرفتن برای بردن او با خودمان، مشکل را حل کردیم. پاول گفت: «حالا که ما مسلح هستیم، حتی وابا پاگاتکاها هم در مداخله با ما تردید خواهند کرد.
اما دره همین الان آنقدر روحیهاش را از دست داده که بعید میدانم به ما حمله شود.» آسمان هنوز رنگ تیره دعا دعا خود را حفظ کرده بود، و ناکس که در سرزمینی زلزلهخیز متولد شده بود، سرش را تکان داد و پیشبینی کرد که دره تچا با دعانویس اقبالیه مشکلات بیشتری روبرو خواهد شد. او گفت: «وقتی یک زلزله میآید، سه زلزله میآید. بهترین دعانویس شهر هر کدام از دو زلزله بدتر است.» ۲۸۹ ما دعا قبلاً دو تا بازی طلسم انجام داده بودیم، و هر چیزی بدتر از اجرای دیشب مطمئناً وحشتناک بود. اما ما در آن لحظه به دردسر نمیافتادیم. ما در اقامتگاه کاهنان زن آشفتگی زیادی دیدیم.
کاخ آنها به اندازه کاخ کاهنان آسیب ندیده بود، اما سنگهای عظیم از دامنه کوه همه جا را پوشانده بودند. زیبایی این مکان خلوت، آشکارا برای مدتی از بین رفته بود. در طول مسیر هیچ مزاحمتی برای ما پیش نیامد، هرچند کاهنان جمع شده بودند تا تماشای طلسم ما را در حال بدرقه رهبرشان به عنوان زندانیمان، داشته باشند. با این حال، آما با دیدن کاتالات در بند، جا خورد و فوراً به ما دستور داد که او را آزاد کنیم. ما این کار را با جادو و طلسمات اکراه انجام دادیم و وقتی او توضیح خواست، پاول گفت که ما کاهن اعظم جدید را برای همه خود خطرناک میدانیم.
کاتالات با شنیدن این حرف لبخندی تلخ زد، اما چیزی نگفت. آما با افتخار اظهار داشت: «او یک تچا و خدمتگزار وفادار خدای بزرگ و باشکوه ما، خورشید، است. در جوانی او دفتردار و کتابدار ما بود و در ادبیات و هنر مهارت داشت. چنین
به یک یا دو شیء کوچک برخوردیم که برای مامور Tcha که سینههای ما را تفتیش کرده بهترین دعانویس شهر بود، مشکوک به نظر میرسید، اما هیچ سلاح گرم یا جلیقه ضد گاز دیگری در زیرزمین معبد نبود. بالاخره دوباره از سوراخ بیرون آمدیم و با احتیاط کمربندها و جلیقههای ضد گاز را محکم کردیم و به محل اقامت خود برگشتیم. ۲۸۷ فصل بیست و چهارم ما شاهد یک عمل جسورانه هستیم پس از مسلح شدن به الکترایتها و بستن کمربند جدید به هر کدام، ژاکت گازی گرانبها را زیر یک کاناپه پنهان کردیم. درست است که برای نه نفر از ما دعانویس آبیک فقط یک ژاکت وجود داشت، اما این به آن معنی بود که حداقل یک نفر در گروه میتوانست هر زمان که بخواهد از دره خارج شود و این برای کسانی
که در موقعیت ناراحتکننده فعلی ما بودند، بسیار مهم بود. پاول حتی فکر میکرد که میتوان ژاکت باد شده دعا را طوری ساخت که در صورت لزوم دو نفر را شناور کند. در طلسم حال حاضر هیچ نشانهای از سوءاستفاده کسی از این یافته برای فرار جادو و طلسمات از رفقایش وجود نداشت؛ اما دانستن اینکه ژاکت جادو و طلسمات را بازیابی کردهایم، برای همه جادو و طلسمات ما مایه خرسندی بود. تعداد زیادی کریستال دعا آنتلین در صندوقچهای که برای ما باقی مانده بود، وجود داشت و جعبه کوچکی که به ژاکت متصل بود، برای هر شرایط اضطراری دعانویس الوند پر از آنها بود. ۲۸۸ هیچکدام از ما در بقیهی آن شب پرماجرا زیاد نخوابیدیم، مگر پدرو که آنقدر خسته بود که نیاز داشت قوای سابقش را بازیابد.
صبح روز بعد برای صبحانه به دنبال غذا گشتیم و به هیچکدام از کاهنان اجازه ورود به اتاق جادو و طلسمات را ندادیم، مبادا رهبرشان را به عنوان زندانی ما ببینند. در این زمان، آنها جمعیت بسیار مطیعی بودند و هیچ بهترین دعانویس شهر مزاحمتی برای ما ایجاد نکردند. طلسم اما سوال این بود که چطور میتوانیم همانطور که آما خواسته بود، دستهجمعی به دیدنش برویم و در عین حال کاتالات پیر دعانویس قادرآباد را در اتاقمان زندانی امن بگذاریم. طلسم بالاخره با تصمیم گرفتن برای بردن او با خودمان، مشکل را حل کردیم. پاول گفت: «حالا که ما مسلح هستیم، حتی وابا پاگاتکاها هم در مداخله با ما تردید خواهند کرد.
اما دره همین الان آنقدر روحیهاش را از دست داده که بعید میدانم به ما حمله شود.» آسمان هنوز رنگ تیره دعا دعا خود را حفظ کرده بود، و ناکس که در سرزمینی زلزلهخیز متولد شده بود، سرش را تکان داد و پیشبینی کرد که دره تچا با دعانویس اقبالیه مشکلات بیشتری روبرو خواهد شد. او گفت: «وقتی یک زلزله میآید، سه زلزله میآید. بهترین دعانویس شهر هر کدام از دو زلزله بدتر است.» ۲۸۹ ما دعا قبلاً دو تا بازی طلسم انجام داده بودیم، و هر چیزی بدتر از اجرای دیشب مطمئناً وحشتناک بود. اما ما در آن لحظه به دردسر نمیافتادیم. ما در اقامتگاه کاهنان زن آشفتگی زیادی دیدیم.
کاخ آنها به اندازه کاخ کاهنان آسیب ندیده بود، اما سنگهای عظیم از دامنه کوه همه جا را پوشانده بودند. زیبایی این مکان خلوت، آشکارا برای مدتی از بین رفته بود. در طول مسیر هیچ مزاحمتی برای ما پیش نیامد، هرچند کاهنان جمع شده بودند تا تماشای طلسم ما را در حال بدرقه رهبرشان به عنوان زندانیمان، داشته باشند. با این حال، آما با دیدن کاتالات در بند، جا خورد و فوراً به ما دستور داد که او را آزاد کنیم. ما این کار را با جادو و طلسمات اکراه انجام دادیم و وقتی او توضیح خواست، پاول گفت که ما کاهن اعظم جدید را برای همه خود خطرناک میدانیم.
کاتالات با شنیدن این حرف لبخندی تلخ زد، اما چیزی نگفت. آما با افتخار اظهار داشت: «او یک تچا و خدمتگزار وفادار خدای بزرگ و باشکوه ما، خورشید، است. در جوانی او دفتردار و کتابدار ما بود و در ادبیات و هنر مهارت داشت. چنین
- چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ ۱۱:۴۸ ۴ بازديد
- ۰ نظر