دعانویس گراش

کاشت و مراقبت از مو آنلاین

دعانویس گراش

این را طوری گفت که انگار واقعاً منظورش همین بود. بول غرید: «او عذاب زندگی من بوده است. از او متنفرم، چون هیچ‌وقت از هیچ‌کس متنفر نبوده‌ام، و هر بار که سعی می‌کنم با او روراست باشم، به نحوی همه چیز خراب می‌شود. فقط تصور کنید که در یک غار سیاه با کلی اسکلت محبوس شده‌اید. گیجش کنید! اما این بار مثل دفعه قبل فرار نخواهد کرد.» [191]این گفتگوی جالب و خیرخواهانه درست در همان لحظه توسط یکی از چهار نفر دیگر قطع شد. او فریاد زد: «شما رفقا می‌خواهید چه کار کنید؟» بول زمزمه کرد: «الان دعانویس گراش می‌رسیم! اینقدر بلند حرف نزنید.

رفقا (این را خطاب به جمعیت خودش گفت) من می‌گویم خودمان مالوری را از سر راه برداریم. آن رفقا نصف کاری بهترین دعانویس شهر را که بخواهیم با او بکنیم، تحمل نمی‌کنند.» ونسِ بدخلق تایید کرد: «همین‌طور است. گذاشتیم برای چه بیایند؟» بول با ترشرویی پاسخ داد: «ما طلسم نمی‌توانستیم به تنهایی از پس مالوری و تگزاس بربیاییم. و باید تگزاس طلسم نویس را می‌گرفتیم، وگرنه حتماً بیدار می‌شد و دنبالمان می‌آمد. اما فکر می‌کنم همه چیز درست می‌شود. بفرمایید.» آن چهار نفر رفتند و به بقیه‌ی دعانویس قصرقند بچه‌های یک ساله ملحق شدند. بول گفت: «ما تصمیم گرفته‌ایم که چه کار کنیم. دیگر به شما رفقا نیازی نخواهیم داشت.

ما از شما به خاطر کمکتان بسیار سپاسگزاریم.» یکی از آنها غرید: «آخ جون! می‌خوام بمونم و خوش بهترین دعانویس شهر بگذرونم.» جادو و طلسمات بول با لحنی متقاعدکننده گفت: «اما با این همه جمعیت دور از خانه، خطر بیشتری وجود دارد.» [192]دیگری خندید و گفت: «من سهم خودم را می‌گیرم. می‌خواهم بمانم. خودم از آن مالوریِ بی‌عرضه کینه دارم.» بول از روی ناراحتی لبش را گاز گرفت. او گفت: «واقعیت این است که رفقا، ما می‌خواهیم این عوام را به جایی ببریم که هیچ چیز از آن نمی‌دانیم.» آن چهار نفر غرغر دعانویس بمپور کردند: «چرا قبل از اینکه از ما بپرسی، به ما نگفتی؟ من می‌مانم، برایم مهم نیست چه می‌گویی.» واقعیت این بود که آن چهار بچه‌سال در مورد سپردن زندانی‌شان به دست بول کمی محتاط بودند، هرچند که تمایلی به گفتن آن

نداشتند. آنها شخصیت بول هریس را می‌شناختند. نفرت او از مالوری کاملاً شناخته شده بود. چه کسی بول را ندیده بود، شبی که کلاس جادو و طلسمات بچه‌سال‌ها مالوری طلسم را گرفتند و با خشم و نفرت دیوانه‌وار شروع به کتک زدن او برای تسلیم شدن کردند، شلاقی گرفتند و به سمت قربانی درمانده پریدند. و چه کسی تمام آن روز را نشنیده بود که بول دعانویس مهرستان با عصبانیت داستان این را تعریف می‌کرد که چگونه مالوری و دار و دسته‌اش، در تلاش برای درمان بهترین دعانویس شهر او از شر بدجنسی‌اش، او را تقریباً تا سر بهترین دعانویس شهر حد گریه ترسانده بودند؟ آن چهار نفر واقعاً فکر می‌کردند که اذیت و آزار بهترین دعانویس شهر بول چیزی است که باید تحت نظارت طلسم باشد.

بنابراین آنها ماندند و سرانجام بول مجبور شد شرایط را بپذیرد. با لحنی گرفته غرید: «بیا دیگه.» [193]جمعیت قربانیان بی‌پناه خود را از روی زمین بلند کردند و به دنبال راهنمایی‌های بول به راه افتادند. آنها هیچ ایده‌ای دعانویس فنوج نداشتند که به کجا می‌روند، و در دعا واقع خود بول هم هیچ ایده‌ای نداشت. او نمی‌توانست هیچ نوع شکنجه‌ای را به اندازه کافی بی‌رحمانه برای مالوریِ منفور تصور کند، و جرئت نداشت شکنجه‌ای را تصور کند که به اندازه مالوری مبتکرانه و بی‌ضرر باشد. بول با خود فکر کرد: «اگر می‌توانستم از شر آن آدم‌های گیج و منگ که با ما هستند خلاص شوم، او را می‌بستم و پوستش را از تنش جدا می‌کردم.

اما حالا که اوضاع فرق کرده، باید دعا دنبال چیز دیگری بگردم، طاعون همه چیز را خراب می‌کند.» در این میان، جمعیت از شیب تند رودخانه به سمت رودخانه سرازیر شده بودند. بول فکر کرد که خوب است مالوری را در آب غرق کند، که این یکی از ترفندهایی بود که مالوری روی او امتحان کرده بود. بعد از آن با خودش گفت که وقت کافی برای طلسم نویس فکر کردن به چیز دیگری خواهد بود. آنها از کنار میدان رژه گذشتند و از کنار سالن اسب‌سواری و از روی ریل راه‌آهن نزدیک تونل پایین رفتند. بول با شنیدن غرش قطاری که نزدیک می‌شد، با خودش فکر کرد: «دلم می‌خواهد او را روی ریل بیندازم.
۰ ۰
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.