مثل چیزی وحشی در میان قلادههای فلزیاش بالا و پایین میپرید و کشیده میشد. و صدای جیرجیر دعا ترمینالهای زنگزده، غوغایی مهیب ایجاد میکرد. جای تعجب نبود که میراندا فکر میکرد محله جنزده است. در تمام طول روز بعد، این طوفانهای پیاپی ادامه داشت. و در فواصل خشم لجامگسیخته، نمنم باران مداومی از آسمان سربی رنگ میبارید. تنها نقطه روشن در تمام منظره، آقای رویس فیرگریوز بود که مصممانه به وظیفه خود، یعنی چیدن طلسم سنگ، مسلح به ********ر، وفادار مانده بود. بیشتر بقیه دعانویس زهک در ایوان پشتی هتل لم داده بودند. فریس در کلبه نشسته بود و حساب و کتاب میکرد.
آدری غرق در کتابی بود. در فاصلهی طولانی بین رگبارها، تام و والن به جنگل رفتند تا ببینند سقف استراحتگاه کوچک جنگلیشان چگونه در برابر حملات آب و هوا مقاومت میکند. آلاچیق کوچک در میان جنگل کمنور، خلوت و دنج به نظر میرسید. تراشهها و برادههای اشباعشدهای که هنوز بهترین دعانویس شهر در آن مکان پراکنده بودند، عطر تندی را که از چوب تازه و مرطوب میآید، به جادو و طلسمات مشام میرساندند. زمین خیس بود، سقف کاهگلی چکه میکرد و جویبار کوچک با سیلابی روان بود. لزوم انجام برخی کارهای تکمیلی روی پل کوچک کاملاً مشهود بود، زیرا آب از یکی از کنارههای کمارتفاع رودخانه سرازیر میشد و زمینی را که کندهها روی آن قرار داشتند، دعانویس سوران زیر و رو میکرد.
انتهای کندهها در گل فرو رفته بود و به سرعت فرو مینشست. والن گفت: «باید طولانیتر باشند.» طلسم نویس تام پرسید: «نظرت چیه اون درختی که ازش شروع کردیم رو انداختیم پایین و تنهش رو اینجا گذاشتیم؟» ند گفت: «باید باشه. بهترین دعانویس شهر ولی حدود ده دقیقه دیگه دوباره شروع به باریدن میکنه.» تام با خوشحالی گفت: «بگذار جادو و طلسمات بیاید؛ وقتی آمد، دنبال سرپناهی میگردم.» تام تبری را که در یکی از صندلیهای محصور قرار داشت، برداشت و به سمت درختی که چند صد فوت دورتر بود و دعانویس پیشین از قبل تا حدی برای قطع شدن خرد شده جادو و طلسمات بود، حرکت کرد. والن در آلاچیق نشسته بود و او را تماشا میکرد.
تام خیلی زود چنان غرق در کار طاقتفرسای خود شد که متوجه افزایش ناگهانی حجم باران و غرش دوردست که خبر از تشنج دیگری در هوای متغیر میداد، نشد. والن با کنایه به فیرگریوز پرسید: «********ر میخوای؟» دعا تام خندید و گفت: «هنوز نه.» «بهتره بیای تو.» تام با خوشحالی صدا زد: «دیگه نمیتونم بس کنم. بذار بیاد.» غرش آرام و دوردست ادامه داشت، رگه ای خیره کننده از رعد و برق آسمان را روشن کرد، جنگل برای لحظه ای روشن شد، و هنگامی که نور ناگهانی از طریق یک سری درخشش های ضعیف تر فروکش دعانویس نیکشهر کرد، برگ های تیره روی تمام دعا درختان راست ایستاده بودند و دیوانه وار در تندباد شدید تکان می خوردند.
دقیقهای دیگر طوفان دعا طلسم بر آنها فرود آمد، هوا را با غرش رعدآسای خود شکافت و جنگل آشفته را با نور هولناک و زودگذر خود روشن کرد. غرش رعد زمین را لرزاند. تمام جنگل از شدت باد به لرزه افتاده بود. شاخهها و برگها به طور وحشیانهای به پرواز درآمدند و شاخهی بزرگی در همان نزدیکی به درختی خورد و در میان شاخههای تابخورده آویزان شد. شکافته و پاره شده، با ناحیهی بلند و فیبری سفید رنگش، مانند چیزی رنجدیده و آسیبدیده به نظر میرسید. اتفاقی که افتاد، خیلی سریع افتاد. شجاعت و جسارت دعانویس گرمسار شاد تام در چنین هیاهویی دوام نیاورد و موهای پریشانش را طلسم نویس از روی صورتش کنار زد و با خنده تسلیم طوفان شد و فریاد زد که دیگر بس است.
والن صدایش را نمیشنید، صدایش تحقیر شده و در میان هیاهو گم شده بود. او تازه شروع به دویدن کرده بود که ناگهان صدای سریع و کر کنندهای آمد و به دنبال آن لرزشی جادو و طلسمات زیر پایش حس کرد، انگار که در قایقی گهوارهای باشد. و سپس صدای غرش طولانی و تیزی، و برقی که او را کور کرد. انگار تمام خلقت لرزید. او به طرز عجیبی مطمئن بود که یک سنجاب از روی بازویش بالا میرود، و نیمه هوشیارانه سعی کرد آن را بگیرد. او در مرز هوشیاری بود و به طور مبهم از حرکتی در نزدیکی طلسم نویس خود آگاه بود.
و احساس وحشتناکی از غرق شدن داشت. به نظر میرسید زمین زیر پایش در حال فرو ریختن است. در آن حرکت کوتاهِ از دست دادن هوشیاری، فکر کرد که در اقیانوس بهترین دعانویس شهر است و موجودی ترسناک از اعماق دریا پایش را گرفته است.
آدری غرق در کتابی بود. در فاصلهی طولانی بین رگبارها، تام و والن به جنگل رفتند تا ببینند سقف استراحتگاه کوچک جنگلیشان چگونه در برابر حملات آب و هوا مقاومت میکند. آلاچیق کوچک در میان جنگل کمنور، خلوت و دنج به نظر میرسید. تراشهها و برادههای اشباعشدهای که هنوز بهترین دعانویس شهر در آن مکان پراکنده بودند، عطر تندی را که از چوب تازه و مرطوب میآید، به جادو و طلسمات مشام میرساندند. زمین خیس بود، سقف کاهگلی چکه میکرد و جویبار کوچک با سیلابی روان بود. لزوم انجام برخی کارهای تکمیلی روی پل کوچک کاملاً مشهود بود، زیرا آب از یکی از کنارههای کمارتفاع رودخانه سرازیر میشد و زمینی را که کندهها روی آن قرار داشتند، دعانویس سوران زیر و رو میکرد.
انتهای کندهها در گل فرو رفته بود و به سرعت فرو مینشست. والن گفت: «باید طولانیتر باشند.» طلسم نویس تام پرسید: «نظرت چیه اون درختی که ازش شروع کردیم رو انداختیم پایین و تنهش رو اینجا گذاشتیم؟» ند گفت: «باید باشه. بهترین دعانویس شهر ولی حدود ده دقیقه دیگه دوباره شروع به باریدن میکنه.» تام با خوشحالی گفت: «بگذار جادو و طلسمات بیاید؛ وقتی آمد، دنبال سرپناهی میگردم.» تام تبری را که در یکی از صندلیهای محصور قرار داشت، برداشت و به سمت درختی که چند صد فوت دورتر بود و دعانویس پیشین از قبل تا حدی برای قطع شدن خرد شده جادو و طلسمات بود، حرکت کرد. والن در آلاچیق نشسته بود و او را تماشا میکرد.
تام خیلی زود چنان غرق در کار طاقتفرسای خود شد که متوجه افزایش ناگهانی حجم باران و غرش دوردست که خبر از تشنج دیگری در هوای متغیر میداد، نشد. والن با کنایه به فیرگریوز پرسید: «********ر میخوای؟» دعا تام خندید و گفت: «هنوز نه.» «بهتره بیای تو.» تام با خوشحالی صدا زد: «دیگه نمیتونم بس کنم. بذار بیاد.» غرش آرام و دوردست ادامه داشت، رگه ای خیره کننده از رعد و برق آسمان را روشن کرد، جنگل برای لحظه ای روشن شد، و هنگامی که نور ناگهانی از طریق یک سری درخشش های ضعیف تر فروکش دعانویس نیکشهر کرد، برگ های تیره روی تمام دعا درختان راست ایستاده بودند و دیوانه وار در تندباد شدید تکان می خوردند.
دقیقهای دیگر طوفان دعا طلسم بر آنها فرود آمد، هوا را با غرش رعدآسای خود شکافت و جنگل آشفته را با نور هولناک و زودگذر خود روشن کرد. غرش رعد زمین را لرزاند. تمام جنگل از شدت باد به لرزه افتاده بود. شاخهها و برگها به طور وحشیانهای به پرواز درآمدند و شاخهی بزرگی در همان نزدیکی به درختی خورد و در میان شاخههای تابخورده آویزان شد. شکافته و پاره شده، با ناحیهی بلند و فیبری سفید رنگش، مانند چیزی رنجدیده و آسیبدیده به نظر میرسید. اتفاقی که افتاد، خیلی سریع افتاد. شجاعت و جسارت دعانویس گرمسار شاد تام در چنین هیاهویی دوام نیاورد و موهای پریشانش را طلسم نویس از روی صورتش کنار زد و با خنده تسلیم طوفان شد و فریاد زد که دیگر بس است.
والن صدایش را نمیشنید، صدایش تحقیر شده و در میان هیاهو گم شده بود. او تازه شروع به دویدن کرده بود که ناگهان صدای سریع و کر کنندهای آمد و به دنبال آن لرزشی جادو و طلسمات زیر پایش حس کرد، انگار که در قایقی گهوارهای باشد. و سپس صدای غرش طولانی و تیزی، و برقی که او را کور کرد. انگار تمام خلقت لرزید. او به طرز عجیبی مطمئن بود که یک سنجاب از روی بازویش بالا میرود، و نیمه هوشیارانه سعی کرد آن را بگیرد. او در مرز هوشیاری بود و به طور مبهم از حرکتی در نزدیکی طلسم نویس خود آگاه بود.
و احساس وحشتناکی از غرق شدن داشت. به نظر میرسید زمین زیر پایش در حال فرو ریختن است. در آن حرکت کوتاهِ از دست دادن هوشیاری، فکر کرد که در اقیانوس بهترین دعانویس شهر است و موجودی ترسناک از اعماق دریا پایش را گرفته است.
- جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۰:۴۳ ۲ بازديد
- ۰ نظر