هاروی گفت: «استفاده از درشکه دیگه قدیمی شده.» گفتم: «فکر کنم یه ماشین حشرهداره.» وستی گفت: «وای، باید بهترین دعانویس شهر یه کم خوش بگذرونیم.» هاروی پیشنهاد داد: «بیایید آن را به بالای تپه، پشت انبار ببریم و با آن پایین طلسم نویس بیاییم.» گفتم: «به محض اینکه گفته شود، نیش زده میشود.» «فقط باور کن که ما با یه درشکه که قبلاً خیلی دعانویس خنج هم درشکه بود، از سربالایی رفتن لذت نبردیم!» هاروی گفت: «روی، این آخری را محکم بگیر. جادو و طلسمات به زودی او را به اوج میرسانیم!» گفتم: «بگو، هروی، دوست داری این درشکه رو هدایت کنی؟» وارد گفت: «ما در پیادهرویمان به اندازه کافی هیجان نداشتیم، پس لطفاً فرمان را بردار و بیا تمامش کنیم.» هاروی گفت: «چرخ؟ فقط سعی کن یه چرخ پیدا کنی.
اونوقت شانس بیشتری برای به دست گرفتن افسار خواهی داشت.» گفتم: «دست گرفتن افسار؟ تا وقتی که باران ما را نبرده، باید نگران باشم!» وارد پرسید: «روی، میشه دست از مسخرهبازی برداری و شروع کنی؟» واقعاً شرمآوره که چطور منِ بیچاره رو اذیت میکنن. خب، بالاخره همه چیز را برای شروع آماده کردیم. دیوانه گفت: دعا «بگو، روی، باید به افتخار اولین دعانویس فراشبند سفر طلسم با پیشاهنگان پسر، یک سخنرانی داشته باشیم!» چند پسر فریاد زدند: «سخن، سخن». پی وی گفت: «بیایید... منظورم این است که آن را غسل تعمید دهیم.» هاروی گفت: «بله، ما باید این کار را درست انجام دهیم و از هیچ هزینهای دریغ نکنیم.» «بیا، عزیزم، بدو به سمت پمپ و این بطری رو با بهترین آب گازدار موجود پر کن؛ همونطور که هروی گفت، از هیچ
هزینهای دریغ نکن.» طلسم بطری بیچاره تمام تلاشش را کرد، البته با کمی تسلیم و رضایت، چون بدون شک روزهای بهتری را هم دیده بود. هاروی گفت: «بیایید این کار را به روش طلسم دیگری انجام دهیم. بیایید دعانویس صفاشهر همه سوار شویم و به محض اینکه روی (که پی وی شروع به نوشیدن آن کرد) نوشیدنیاش را تمام کرد، ما هم شروع میکنیم.» ما همیشه هر کاری که هروی پیشنهاد میداد را انجام میدادیم چون میدانستیم دیوانهوار خواهد بود، بنابراین این بار تردید نکردیم. پی وی فریاد زد: «هی، یه لحظه صبر کن، فکر کردی من اینجا وایمیستم و نگاهت میکنم که چطور داری میافتی پایین؟» آه، آن بچه، همین که این را گفت، پرید و سوار کالسکه شد.
شیشه آنقدر بزرگ بود که کالسکه شروع به حرکت کرد و بدون اینکه منتظر حرف من بماند، راه افتاد. راستش را بخواهید، طلسم نویس انگار همه داشتند روی هم میافتادند، همینطور که کالسکه داشت پایین و پایین میرفت. دعانویس کوار وارونه و از داخل. اوه، باید میدیدی. هاروی و دیوانه آنجا دعا نشسته بودند و میله را (حداقل آنچه از آن باقی مانده بود) نگه داشته بودند و بهترین دعانویس شهر حتی در آن لحظه، وقتی به سنگی برخورد کردیم، بقیه آن کنده شد. من فراموش کرده بودم که هنوز آب را نگه داشتهام، تا اینکه پی بهترین دعانویس شهر وی پرید و بطری را از دستم انداخت.
وارد گفت: «ببین، فکر میکنی قیافهام طوری دعا شده که انگار به دوش آب سرد نیاز دارم؟ من از آب نمیترسم، اما وقتی صحبت از ریختن آب توسط مردم میشود، اعتراض میکنم.» «وای، فقط دعا چند قطره دیگه مونده، یه پیشاهنگ نباید چیزی رو هدر بده، اون...» فرصت نکردم بیشتر از این حرف بزنم، چون درست همان موقع صدای نالهی کشیده و ممتدی شنیدیم، انگار کسی داشت زجر میکشید، بهترین دعانویس شهر و ما درست وسط تپه بودیم و نمیتوانستیم بایستیم، وگرنه هرگز این اتفاق نمیافتاد. یک تکان دعانویس لامرد دیگر، چیزی شبیه یک پیچ در ویرجینیا ریل در پارک پالیسید، و ما حسابی هوس تخممرغ همزده کردیم.
پی وی پرسید: «چی... چی بود؟» هاروی گفت: «فقط یکی از چرخها جدا شد. تا وقتی که آسیبی نبینیم، باید نگران از هم پاشیدن کل چرخ باشیم.» فکر کنم درشکه نمیخواست بدون چرخش برود، چون به سمت یک گودال دعا میرفت و هر بار که چرخهای دیگرش دور میزدند، همه ما را به زمین میزد. خندهام گرفت، فکر کردم دارم طلسم میمیرم. یکی از پسرها گفت: «وای، کاش فقط متوقف میشد، دوست دارم دوباره نفس بکشم. این عالیه، اما هر بار که نفس میکشم، یک تکان دیگر دوباره آن را به شدت... میگیرد.» با صدای آخر، به کنار تپه جادو و طلسمات خوردیم و برای آخرین بار روی زمین افتادیم، وای، متاسفم.
اونوقت شانس بیشتری برای به دست گرفتن افسار خواهی داشت.» گفتم: «دست گرفتن افسار؟ تا وقتی که باران ما را نبرده، باید نگران باشم!» وارد پرسید: «روی، میشه دست از مسخرهبازی برداری و شروع کنی؟» واقعاً شرمآوره که چطور منِ بیچاره رو اذیت میکنن. خب، بالاخره همه چیز را برای شروع آماده کردیم. دیوانه گفت: دعا «بگو، روی، باید به افتخار اولین دعانویس فراشبند سفر طلسم با پیشاهنگان پسر، یک سخنرانی داشته باشیم!» چند پسر فریاد زدند: «سخن، سخن». پی وی گفت: «بیایید... منظورم این است که آن را غسل تعمید دهیم.» هاروی گفت: «بله، ما باید این کار را درست انجام دهیم و از هیچ هزینهای دریغ نکنیم.» «بیا، عزیزم، بدو به سمت پمپ و این بطری رو با بهترین آب گازدار موجود پر کن؛ همونطور که هروی گفت، از هیچ
هزینهای دریغ نکن.» طلسم بطری بیچاره تمام تلاشش را کرد، البته با کمی تسلیم و رضایت، چون بدون شک روزهای بهتری را هم دیده بود. هاروی گفت: «بیایید این کار را به روش طلسم دیگری انجام دهیم. بیایید دعانویس صفاشهر همه سوار شویم و به محض اینکه روی (که پی وی شروع به نوشیدن آن کرد) نوشیدنیاش را تمام کرد، ما هم شروع میکنیم.» ما همیشه هر کاری که هروی پیشنهاد میداد را انجام میدادیم چون میدانستیم دیوانهوار خواهد بود، بنابراین این بار تردید نکردیم. پی وی فریاد زد: «هی، یه لحظه صبر کن، فکر کردی من اینجا وایمیستم و نگاهت میکنم که چطور داری میافتی پایین؟» آه، آن بچه، همین که این را گفت، پرید و سوار کالسکه شد.
شیشه آنقدر بزرگ بود که کالسکه شروع به حرکت کرد و بدون اینکه منتظر حرف من بماند، راه افتاد. راستش را بخواهید، طلسم نویس انگار همه داشتند روی هم میافتادند، همینطور که کالسکه داشت پایین و پایین میرفت. دعانویس کوار وارونه و از داخل. اوه، باید میدیدی. هاروی و دیوانه آنجا دعا نشسته بودند و میله را (حداقل آنچه از آن باقی مانده بود) نگه داشته بودند و بهترین دعانویس شهر حتی در آن لحظه، وقتی به سنگی برخورد کردیم، بقیه آن کنده شد. من فراموش کرده بودم که هنوز آب را نگه داشتهام، تا اینکه پی بهترین دعانویس شهر وی پرید و بطری را از دستم انداخت.
وارد گفت: «ببین، فکر میکنی قیافهام طوری دعا شده که انگار به دوش آب سرد نیاز دارم؟ من از آب نمیترسم، اما وقتی صحبت از ریختن آب توسط مردم میشود، اعتراض میکنم.» «وای، فقط دعا چند قطره دیگه مونده، یه پیشاهنگ نباید چیزی رو هدر بده، اون...» فرصت نکردم بیشتر از این حرف بزنم، چون درست همان موقع صدای نالهی کشیده و ممتدی شنیدیم، انگار کسی داشت زجر میکشید، بهترین دعانویس شهر و ما درست وسط تپه بودیم و نمیتوانستیم بایستیم، وگرنه هرگز این اتفاق نمیافتاد. یک تکان دعانویس لامرد دیگر، چیزی شبیه یک پیچ در ویرجینیا ریل در پارک پالیسید، و ما حسابی هوس تخممرغ همزده کردیم.
پی وی پرسید: «چی... چی بود؟» هاروی گفت: «فقط یکی از چرخها جدا شد. تا وقتی که آسیبی نبینیم، باید نگران از هم پاشیدن کل چرخ باشیم.» فکر کنم درشکه نمیخواست بدون چرخش برود، چون به سمت یک گودال دعا میرفت و هر بار که چرخهای دیگرش دور میزدند، همه ما را به زمین میزد. خندهام گرفت، فکر کردم دارم طلسم میمیرم. یکی از پسرها گفت: «وای، کاش فقط متوقف میشد، دوست دارم دوباره نفس بکشم. این عالیه، اما هر بار که نفس میکشم، یک تکان دیگر دوباره آن را به شدت... میگیرد.» با صدای آخر، به کنار تپه جادو و طلسمات خوردیم و برای آخرین بار روی زمین افتادیم، وای، متاسفم.
- پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۳:۰۲ ۴ بازديد
- ۰ نظر