کیسه تو را از بسیاری از خطرات - از بسیاری از مشکلات - نجات خواهد داد.» «باشد که به من کمک نکند.»[127] شاهزاده با زمزمهای ضعیف گفت: «الان؟» «آه، اگر این اتفاق نیفتد، تمام امید فرار از بین میرود.» با تلاش فراوان طلسم دستش را به پهلو لغزاند. با انگشتان لرزان، قفل کیسهاش را باز کرد و به زغال درخشانی که درون آن بود، دست برد. آن را بیرون دعانویس شاهرود کشید و در همان حال احساس کرد که از جادو آتش گرفته است. آن را به شنل غول فشار داد. بلافاصله سوراخی در چینهای آن ظاهر شد که به سرعت گشاد شد.
هوا به داخل هجوم طلسم نویس آورد و شاهزاده را با طراوت خود زنده کرد و به او شور و شوق و شجاعت تازهای بخشید. در آن زمان او آنقدر خوب از سلاحش استفاده کرد که کمی بعد، روزنه بهترین دعانویس شهر بزرگی در چینهای ضخیم آن پیش رویش ظاهر شد که میتوانست به راحتی از آن عبور کند. شنل در دستان غول هنوز با سرعتی سرسامآور میچرخید. دعانویس لار شاهزاده رادیانس، که از میان آن به بیرون نگاه میکرد،[128] در آن روزنه، طلسم هفت تپه طلسم نویس خاکستر و دشت وسیع خاکستری، گیج و منگ، بهترین دعانویس شهر دور تا دور زیر پایش میچرخیدند. با این حال، او نترسید.
خود را آماده کرد تا از روزنهای که ایجاد کرده بود، بپرد که ناگهان غول شنل خود را با شدت به جلو پرتاب کرد. فوراً شاهزاده با جادو و طلسمات چنان نیرویی به هوا پرتاب شد که از دسترس یا دید دشمنانش بسیار دور شد. شنل قرمزش مانند بالهای بزرگی که او را به سرعت به جلو و عقب میبردند، دور او گسترده شد تا اینکه سرانجام به آرامی آرام گرفت و به او اجازه داد در دعانویس استهبان مکانی امن فرود آید. غول، بیخبر از اینکه شاهزاده رادیانس دیگر در قدرتش جادو و طلسمات نیست، شنل عظیم خود را به طور ناگهانی پیچ و تاب داد.
شنل فوراً به اندازه سابقش دعا کوچک شد و او آن را به درون گودال بین هفت تپه انداخت. سپس پیروزمندانه رو به پری زمین کرد. [129] ناگهان غول شنلش را پرتاب کرد ناگهان غول شنلش را با جادو و طلسمات شدت به جلو پرتاب کرد او غرید: «حالا بیا و هر چه میخواهی بردار، زیرا این شاهزاده بدبخت بدون شک جادو و طلسمات کاملاً نابود شده است.» پری زمینی شرور با لرزشی از شادی به بهترین دعانویس شهر بیرون دوید، مطمئن بود که در شُرُف تصاحب پرده است. با دستان حریص، چینهای شنل غول را کنار طلسم زد؛ با دعانویس آباده دستان حریص درون چینهای آن را جستجو کرد؛ اما هر چه جستجو کرد، چیزی پیدا نکرد.
نمیتوانست چنین بدشانسی را باور کند، شنل را از راست و چپ پاره کرد، اما بالاخره با اطمینان دانست که شاهزاده آنجا نیست. با خشم به سمت غول برگشت. فریاد زد: «موجود بدبخت، ببین چه کار کردی! در حالی که شاهزاده کاملاً در چنگ تو بود، تو[132] آنقدر احمق بودهاند که اجازه دادهاند فرار کند. غول نمیتوانست باور کند که چنین چیزی ممکن است. او روی شنل خم شد و خودش تک تک چینهای بزرگ آن را بررسی کرد، اما بالاخره متقاعد شد که بهترین دعانویس شهر پری زمین درست میگوید. شاهزاده واقعاً رفته دعانویس داراب بود و سوراخ بزرگ سوخته در شنل به وضوح نحوه فرار او را نشان میداد.
با وجود اینکه او آزرده طلسم نویس خاطر بود، اما آزردگیاش به سرعت به خشم تبدیل شد، زیرا پری زمین همچنان به خاطر شکستش او را تحقیر میکرد و فلایینگ سوت را به خاطر اینکه او را به چنین متحد بیارزشی رسانده بود، سرزنش میکرد. غول با خشمی مهارنشدنی از گستاخی او به خود آمد و با تمام طلسم وجودش او را تهدید کرد. فلایینگ سوت دید که باید فوراً مداخله کند. خم شد و سریع به پری زمین زمزمه کرد: «بکن»[133] دیگر حتی یک لحظه هم اینجا معطل نکن. تو غول را دشمن خود کردهای. لحظهای دیگر او همه ما را نابود خواهد کرد.
بیا، بیا به جستجوی شاهزاده برویم، طلسم نویس زیرا من دوستان دیگری دارم که ممکن است بهتر از دعا غول به تو خدمت کنند. پری زمینی حیلهگر دریافت که او درست میگوید و بیدرنگ تسلیم نصیحت او شد. او به همراه فلایینگ سوت از میان دشت وسیع خاکستری گریخت و شاهزاده خانم غمگین و به جادو و طلسمات زودی غول و خشمش را نیز با خود برد، دعا و هفت تپه خاکستر در فاصلهای دور پشت سر آنها قرار داشت. بالاخره فلایینگ سوت جلوی پرواز پری زمین را گرفت.
هوا به داخل هجوم طلسم نویس آورد و شاهزاده را با طراوت خود زنده کرد و به او شور و شوق و شجاعت تازهای بخشید. در آن زمان او آنقدر خوب از سلاحش استفاده کرد که کمی بعد، روزنه بهترین دعانویس شهر بزرگی در چینهای ضخیم آن پیش رویش ظاهر شد که میتوانست به راحتی از آن عبور کند. شنل در دستان غول هنوز با سرعتی سرسامآور میچرخید. دعانویس لار شاهزاده رادیانس، که از میان آن به بیرون نگاه میکرد،[128] در آن روزنه، طلسم هفت تپه طلسم نویس خاکستر و دشت وسیع خاکستری، گیج و منگ، بهترین دعانویس شهر دور تا دور زیر پایش میچرخیدند. با این حال، او نترسید.
خود را آماده کرد تا از روزنهای که ایجاد کرده بود، بپرد که ناگهان غول شنل خود را با شدت به جلو پرتاب کرد. فوراً شاهزاده با جادو و طلسمات چنان نیرویی به هوا پرتاب شد که از دسترس یا دید دشمنانش بسیار دور شد. شنل قرمزش مانند بالهای بزرگی که او را به سرعت به جلو و عقب میبردند، دور او گسترده شد تا اینکه سرانجام به آرامی آرام گرفت و به او اجازه داد در دعانویس استهبان مکانی امن فرود آید. غول، بیخبر از اینکه شاهزاده رادیانس دیگر در قدرتش جادو و طلسمات نیست، شنل عظیم خود را به طور ناگهانی پیچ و تاب داد.
شنل فوراً به اندازه سابقش دعا کوچک شد و او آن را به درون گودال بین هفت تپه انداخت. سپس پیروزمندانه رو به پری زمین کرد. [129] ناگهان غول شنلش را پرتاب کرد ناگهان غول شنلش را با جادو و طلسمات شدت به جلو پرتاب کرد او غرید: «حالا بیا و هر چه میخواهی بردار، زیرا این شاهزاده بدبخت بدون شک جادو و طلسمات کاملاً نابود شده است.» پری زمینی شرور با لرزشی از شادی به بهترین دعانویس شهر بیرون دوید، مطمئن بود که در شُرُف تصاحب پرده است. با دستان حریص، چینهای شنل غول را کنار طلسم زد؛ با دعانویس آباده دستان حریص درون چینهای آن را جستجو کرد؛ اما هر چه جستجو کرد، چیزی پیدا نکرد.
نمیتوانست چنین بدشانسی را باور کند، شنل را از راست و چپ پاره کرد، اما بالاخره با اطمینان دانست که شاهزاده آنجا نیست. با خشم به سمت غول برگشت. فریاد زد: «موجود بدبخت، ببین چه کار کردی! در حالی که شاهزاده کاملاً در چنگ تو بود، تو[132] آنقدر احمق بودهاند که اجازه دادهاند فرار کند. غول نمیتوانست باور کند که چنین چیزی ممکن است. او روی شنل خم شد و خودش تک تک چینهای بزرگ آن را بررسی کرد، اما بالاخره متقاعد شد که بهترین دعانویس شهر پری زمین درست میگوید. شاهزاده واقعاً رفته دعانویس داراب بود و سوراخ بزرگ سوخته در شنل به وضوح نحوه فرار او را نشان میداد.
با وجود اینکه او آزرده طلسم نویس خاطر بود، اما آزردگیاش به سرعت به خشم تبدیل شد، زیرا پری زمین همچنان به خاطر شکستش او را تحقیر میکرد و فلایینگ سوت را به خاطر اینکه او را به چنین متحد بیارزشی رسانده بود، سرزنش میکرد. غول با خشمی مهارنشدنی از گستاخی او به خود آمد و با تمام طلسم وجودش او را تهدید کرد. فلایینگ سوت دید که باید فوراً مداخله کند. خم شد و سریع به پری زمین زمزمه کرد: «بکن»[133] دیگر حتی یک لحظه هم اینجا معطل نکن. تو غول را دشمن خود کردهای. لحظهای دیگر او همه ما را نابود خواهد کرد.
بیا، بیا به جستجوی شاهزاده برویم، طلسم نویس زیرا من دوستان دیگری دارم که ممکن است بهتر از دعا غول به تو خدمت کنند. پری زمینی حیلهگر دریافت که او درست میگوید و بیدرنگ تسلیم نصیحت او شد. او به همراه فلایینگ سوت از میان دشت وسیع خاکستری گریخت و شاهزاده خانم غمگین و به جادو و طلسمات زودی غول و خشمش را نیز با خود برد، دعا و هفت تپه خاکستر در فاصلهای دور پشت سر آنها قرار داشت. بالاخره فلایینگ سوت جلوی پرواز پری زمین را گرفت.
- جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۵:۳۲ ۱ بازديد
- ۰ نظر