دعانویس رامشیر

کاشت و مراقبت از مو آنلاین

دعانویس رامشیر

دراز کرد و یکی از پاروها را از من گرفت. «چی شده؟» زمزمـه کردم. با این حال چیزی نگفت، اما با پارو کمی در آب دست و پا زد. زمزمه کردم: «اگر دنبال پول هستی، فکر نمی‌کنم ارزشش را داشته باشد که دنبالش باشی. این کار در کمپ به تو کمکی نمی‌کند.» او زمزمه کرد: «طناب ماهیگیری داری؟» نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم: «بله، دارم؛ ماهیگیرها نخ ماهیگیری با خودشان می‌برند، این یکی از خوبی‌های طلسم نویس آنهاست.» قلابی به طناب ماهیگیری‌ام بود. او یک پارو را به طناب به عنوان وزنه بست و آن را در آب دعانویس رامشیر انداخت.

خیلی زود دوباره شروع به بالا کشیدن آن کرد و ناگهان، درست بیرون قایق، یک چیز بلند، ضخیم و خاکستری پیدا شد. فوراً دیدم که یک تور ماهیگیری است که او بلند کرده بود. دستش را دراز کرد و آن را گرفت و سپس، جایی نزدیک بهترین دعانویس شهر ما، صدای جیغ وحشتناکی شنیدم و بعد صدای پاشیدن آب. چیزی نمی‌دیدم، فقط مه غلیظی طلسم در اطراف بود... فصل هروی همه دعا جا آنقدر هیجان‌زده بودم که گذاشتم یکی از پاروها توی آب سر بخورد. هاروی صدا زد: «کجایی؟ نمی‌تونی قایق رو نگه داری؟» صدایی فریاد زد: «داره دعانویس باغ ملک غرق می‌شه.» هاروی فریاد زد: «غرق نمی‌شود.

در باتلاق فرو می‌رود. به انتهای آن بچسب. اصلاً کجایی؟» در حالی که داشت صدا می‌زد، داشت پاروها را می‌مالید و من مجبور شدم به او بگویم که یکی از پاروها توی آب سر خورد. نمی‌گویم چه گفت، اما به هر حال هیجان‌زده بود. می‌توانستیم صدای جیغ و آب‌بازی و فریادهای « کمک، کمک! » را طلسم نویس بشنویم. هاروی فریاد زد: «به قایق بچسب.» سپس به من گفت: «همچنان صدا بزن تا بدانم کجا هستی. سعی نکن تکان بخوری، نمی‌دانی به کدام سمت می‌روی. فقط بگذار تا زمانی که نمی‌توانیم پارو بزنیم، بماند. او زیاد دعانویس شیبان دور نمی‌شود، فقط به صدا زدن ادامه بده.

خیلی خب، من با تو هستم.» سپس، قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، او به درون آب پرید و داشت شنا می‌کرد و می‌رفت. مه او را بلعید و در عرض بهترین دعانویس شهر چند ثانیه دیگر اصلاً نتوانستم او را ببینم، فقط صدای شنا کردنش و آن صدا را طلسم از جایی شنیدم. مدام صدا می‌زدم: «من اینجام.» و گاهی اوقات هم به روباه نقره‌ای (که صدای گشت من بود) زنگ می‌زدم تا بداند کجا هستم. اما از جایی دیگر، صدای دیگری مدام همان صدا را می‌شنید و می‌دانستم که این یک پژواک است و شاید وقتی برمی‌گشت، نمی‌دانست دعانویس شادگان از کدام طرف برود.

هر بار که زنگ می‌زدم، پژواک جادو و طلسمات هم از جایی دور زنگ می‌زد. خیلی زود دعا صداهایی شنیدم و شنیدم که هاروی جادو و طلسمات گفت: «دستت را ول کن، بسپارش به من.» «من اینجام.» صدا زدم. «اینجا—اینجا—اینجا من هستم. آن صدای دیگر یک پژواک است—اینجا من هستم—درست همینجا درست همینجا» خیلی زود توانستم طلسم او را ببینم که از دعانویس هندیجان میان مه بیرون می‌آید. انگار در مه باز شد تا او از آن عبور کند. کسی را در آغوش گرفته دعا بود و می‌توانستم سری را ببینم که کمی به عقب خم شده و به آسمان نگاه می‌کند. «خوبی؟» پرسیدم. هاروی گفت: «حتماً.

گیرش میاری، باشه؟» گفتم: «در عقب قایق.» خوشحال بودم که به او نشان داده‌ام طلسم نویس که در هر صورت همین‌قدر می‌دانم، اینکه هرگز نباید کسی را از کنار قایق کوچک بلند کنم. رساندن فرد نجات‌یافته به داخل کشتی کار سختی بود، و بعد دیدم که او دوستمان، همان تیزپا، است. کتش با جیب‌های کج، خیلی عجیب و غریب به نظر می‌رسید، خیس و چسبیده به او. حالش خوب بود، این یک نکته مثبت بود، دعا اما طلسم کت تیزپا - شب بخیر ! بدترین اتفاقی که برایش افتاده بود، یک ترس واقعی بود. هاروی گفت: «وقتی او را گرفتم، داشت یک رقص جدید انجام می‌داد.» آن شخص کف قایق دراز کشیده بود و به سختی نفس می‌کشید، اما می‌توانستم ببینم که حالش خوب است.

با دست چپش کراوات کوچک و طلسم بامزه‌اش را درست کرد و بعد فهمیدم که حالش خوب است. حدس می‌زنم این کار را در خواب هم انجام می‌داد. هاروی گفت: «قرار است در رقص بعدی غایب باشد.» از او پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟» بعد دقیقاً برایم تعریف کرد که ماجرا از چه قرار است. آن یارو داشت با یک تور ماهیگیری دریاچه را می‌کشت. یک سر تور را به ساحل بسته بود و با سر دیگرش پارو می‌زد. وقتی هاروی تور ماهیگیری را
۰ ۰
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.