اما چیزی شبیه به این، چیزی که به آن نزدیک میشد، قبلاً در کمپ تمپل دیده نشده بود. این دریاچهی بادخیز، که تهدید مرگ خود را به آن جمعیت طلسم گیج و آشفته اعلام میکرد، مانند بازیچهای در دستان او بود. به نظر نمیرسید هیچ تندباد نامنظمی بر سرعت ثابت او تأثیر جادو و طلسمات دعا بگذارد. با سرعت و سهولتی که به نظر پوچ میآمد، از کنار شناگر دیگر گذشت و او را دراز کرد. پسر خسته، با شجاعتی بیش از قدرتش، با خوشحالی برگشت و روی کلکِ ساختهشده که اکنون با نیروی رانش دشوار چندین دعانویس هیدج پاروی شل در آب حرکت میکرد، پناه گرفت.
از این طلسم نویس رو، آنها به شناگر مرموز فریاد زدند که از خطر خود برحذر باشد، اما او به آنها توجهی نکرد، جز اینکه فاصله بین آنها و این قایق نجاتِ سنگین را بیشتر کرد. خیلی زود، فاصلهی بیشتر و تاریکی مطلق، دیدن او را برای کسانی که سوار قایق بودند غیرممکن کرد. بدین ترتیب، او از دیدِ خستهی پیروانی که آخرین بار او را طلسم دیده بودند، ناپدید شد و پسری که در مسابقهی مری تمپل برنده شده بود، نفسزنان روی قایقِ موقت نشست، در حالی که آن شبحِ گذرا در شب محو میشد و دیگر دیده نمیشد. و جادو و طلسمات همچنان صدایی از دوردستها فریاد میزد: دعا « هییپ! » و کوه آن سوی دریاچه با لحنی هولناک، التماسآمیز ندای او را به سخره دعانویس قیدار میگرفت.
بنابراین، ویلی سرگردان، مثل همیشه تنها و نادیده، بالاخره با سرعت به مسابقهی پیروزمندانهی خود ادامه داد. هیچکس از او حمایت نمیکرد، هیچکس او را تشویق نمیکرد. اما در علفزارهای خیس ساحل، جایی که سفرش را آغاز کرده بود، گوهری درخشان، همراهش؛ تنهایی و یادآور شادمانی از ماجراجویی سابقش، که با درخششی آتشین در شب سیاه و طوفانی میدرخشید. فصل XXX آروارههای نادیده وقتی ویلفرد به صخرهی غرقشده دعا رسید، تاریکی همه جا را فرا گرفته بود. دعا حالا هیچ صدایی نمیشنید و طلسم فقط صدای آبِ در حالِ تپیدن بود که به بهترین دعانویس شهر ندای خودش پاسخ میداد. قایق دیده نمیشد، بهترین دعانویس شهر اما انتهای دعانویس خرمدره میلهی پرچمِ بلندش چند سانتیمتر از دریاچه بیرون زده بود و دعا گورِ آبیاش را نشان میداد.
ویلفرد میله پرچم را گرفت و سعی کرد روی لنج غرقشده جای پایی پیدا کند. یک پایش روی یک برآمدگی باریک قرار داشت؛ او فکر کرد که مشکل از کوآمین است. سپس میله شکست، پایش لیز خورد و به شدت به داخل کابین خلبان لنج افتاد. اگر او هم مثل بقیه پسرهای جادو و طلسمات اردوگاه با قایق آشنا بود، شاید میفهمید کجا افتاده است. اما به این موضوع فکر نکرد. دست کورمالش به چیزی سخت برخورد کرد و او آن را گرفت تا خودش را نجات دهد و وارد آب بدون مانع شود. چیزی که گرفته بود حرکت کرد و فوراً دعانویس حمیدیه احساس خرد شدن در بازویش کرد، سپس گوشتش پاره شد و درد شدیدی را حس کرد.
او چرخ لنگر موتور را چرخانده بود و همانطور که دستش با آن میلغزید، ساعدش بین چرخ متحرک و محفظه طلسم نویس موتور گیر کرد. لبه چرخ آهنی سنگین مجهز به دندانههای چرخدنده بود جادو و طلسمات تا با دندانههای یک آهنربا درگیر شود و این بهترین دعانویس شهر دندانهها مانند دندانههای اره گرد طلسم در بازویش فرو رفتند. با فریادی از درد ناگهانی، دستش را شل کرد و چرخ به راحتی دوباره به نقطه فشار برگشت. فکر کرد موجودی وحشتناک و کمین کرده از اعماق دریا او را گاز گرفته است و با وحشت و دعانویس گتوند درد به سطح آب شنا کرد. از ترس فرو رفتن دوباره در آن جنگل غرق جادو و طلسمات شده، جرات نداشت از یک دست سالمش برای لمس دست دیگرش استفاده کند.
بازوی زخمی تقریباً بیفایده بود، دست هیچ قدرتی نداشت و او شکنجه میشد. علاوه بر این، احساس سرگیجه میکرد و با قدرت اراده محض، که از خطر قریبالوقوع غرق شدن تقویت شده بود، از ضعف کردن خود جلوگیری میکرد. با این حال، چند ثانیهای که گذشت تا او پناهگاه مشکوک صخره را به دست آورد، مملو از خطری حتی بزرگتر از آنچه میدانست بود، و در حالت نیمه هوشیار بود که روی توده لغزنده و نامرئی خزید و روی آن دراز کشید، در حالی که آب تند او را در بر میگرفت، نفس نفس میزد، رنج میکشید و سعی میکرد حواسش را جمع کند.
این همان ویلفرد کاول بود که قول سادهای به مادرش داده بود - همان ویلفرد کاول در نقشی جدید اما نه غمانگیزتر... کاری را که قصد انجامش را داشت.
از این طلسم نویس رو، آنها به شناگر مرموز فریاد زدند که از خطر خود برحذر باشد، اما او به آنها توجهی نکرد، جز اینکه فاصله بین آنها و این قایق نجاتِ سنگین را بیشتر کرد. خیلی زود، فاصلهی بیشتر و تاریکی مطلق، دیدن او را برای کسانی که سوار قایق بودند غیرممکن کرد. بدین ترتیب، او از دیدِ خستهی پیروانی که آخرین بار او را طلسم دیده بودند، ناپدید شد و پسری که در مسابقهی مری تمپل برنده شده بود، نفسزنان روی قایقِ موقت نشست، در حالی که آن شبحِ گذرا در شب محو میشد و دیگر دیده نمیشد. و جادو و طلسمات همچنان صدایی از دوردستها فریاد میزد: دعا « هییپ! » و کوه آن سوی دریاچه با لحنی هولناک، التماسآمیز ندای او را به سخره دعانویس قیدار میگرفت.
بنابراین، ویلی سرگردان، مثل همیشه تنها و نادیده، بالاخره با سرعت به مسابقهی پیروزمندانهی خود ادامه داد. هیچکس از او حمایت نمیکرد، هیچکس او را تشویق نمیکرد. اما در علفزارهای خیس ساحل، جایی که سفرش را آغاز کرده بود، گوهری درخشان، همراهش؛ تنهایی و یادآور شادمانی از ماجراجویی سابقش، که با درخششی آتشین در شب سیاه و طوفانی میدرخشید. فصل XXX آروارههای نادیده وقتی ویلفرد به صخرهی غرقشده دعا رسید، تاریکی همه جا را فرا گرفته بود. دعا حالا هیچ صدایی نمیشنید و طلسم فقط صدای آبِ در حالِ تپیدن بود که به بهترین دعانویس شهر ندای خودش پاسخ میداد. قایق دیده نمیشد، بهترین دعانویس شهر اما انتهای دعانویس خرمدره میلهی پرچمِ بلندش چند سانتیمتر از دریاچه بیرون زده بود و دعا گورِ آبیاش را نشان میداد.
ویلفرد میله پرچم را گرفت و سعی کرد روی لنج غرقشده جای پایی پیدا کند. یک پایش روی یک برآمدگی باریک قرار داشت؛ او فکر کرد که مشکل از کوآمین است. سپس میله شکست، پایش لیز خورد و به شدت به داخل کابین خلبان لنج افتاد. اگر او هم مثل بقیه پسرهای جادو و طلسمات اردوگاه با قایق آشنا بود، شاید میفهمید کجا افتاده است. اما به این موضوع فکر نکرد. دست کورمالش به چیزی سخت برخورد کرد و او آن را گرفت تا خودش را نجات دهد و وارد آب بدون مانع شود. چیزی که گرفته بود حرکت کرد و فوراً دعانویس حمیدیه احساس خرد شدن در بازویش کرد، سپس گوشتش پاره شد و درد شدیدی را حس کرد.
او چرخ لنگر موتور را چرخانده بود و همانطور که دستش با آن میلغزید، ساعدش بین چرخ متحرک و محفظه طلسم نویس موتور گیر کرد. لبه چرخ آهنی سنگین مجهز به دندانههای چرخدنده بود جادو و طلسمات تا با دندانههای یک آهنربا درگیر شود و این بهترین دعانویس شهر دندانهها مانند دندانههای اره گرد طلسم در بازویش فرو رفتند. با فریادی از درد ناگهانی، دستش را شل کرد و چرخ به راحتی دوباره به نقطه فشار برگشت. فکر کرد موجودی وحشتناک و کمین کرده از اعماق دریا او را گاز گرفته است و با وحشت و دعانویس گتوند درد به سطح آب شنا کرد. از ترس فرو رفتن دوباره در آن جنگل غرق جادو و طلسمات شده، جرات نداشت از یک دست سالمش برای لمس دست دیگرش استفاده کند.
بازوی زخمی تقریباً بیفایده بود، دست هیچ قدرتی نداشت و او شکنجه میشد. علاوه بر این، احساس سرگیجه میکرد و با قدرت اراده محض، که از خطر قریبالوقوع غرق شدن تقویت شده بود، از ضعف کردن خود جلوگیری میکرد. با این حال، چند ثانیهای که گذشت تا او پناهگاه مشکوک صخره را به دست آورد، مملو از خطری حتی بزرگتر از آنچه میدانست بود، و در حالت نیمه هوشیار بود که روی توده لغزنده و نامرئی خزید و روی آن دراز کشید، در حالی که آب تند او را در بر میگرفت، نفس نفس میزد، رنج میکشید و سعی میکرد حواسش را جمع کند.
این همان ویلفرد کاول بود که قول سادهای به مادرش داده بود - همان ویلفرد کاول در نقشی جدید اما نه غمانگیزتر... کاری را که قصد انجامش را داشت.
- دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۵:۳۱ ۵ بازديد
- ۰ نظر