مرد جوان دوباره مست کرده بود و در یک نزاع با پنجه بوکس به یکی از حریفان خود ضربه زده بود. او گفت که به خاطر این تخلف، پلیس در جستجوی اوست و احتمالاً او را پیدا خواهد کرد. او از آقای برایت خواست که به او دعا اجازه دهد جریمهاش را بپردازد و او را از زندان دور نگه دارد. او اعلام کرد که نمیتواند این ننگ را تحمل کند. اما آقای برایت بیحرکت ماند. طلسم او لحظهای در سکوت نشست و به «داد» نگاه کرد بهترین دعانویس شهر و سپس گفت: «حتی یک سنت هم نه، مرد جوان!» «دد» با صدایی شکسته دعانویس دماوند و بریده بریده گفت: «اما من باید به زندان بروم.» آقای برایت با خشمی سرشار از دعا حق به جانب گفت: «میتوانی به آنجا بروی و آنجا بمانی،
به خاطر همه من.» در حالی که تمام سالهای گذشته در مقابلش ظاهر میشدند و خاطرهشان در برابر دیدگانش شناور بود، «من آخرین ریالی را که باید به تو بدهم، به تو دادهام. تو سزاوار زندان رفتن هستی، و احتمالاً بهترین اتفاقی که میتواند بیفتد این است که تو باید به زندان بروی.» «اما مادرم!» داد التماس کرد. آقای برایت پاسخ داد: «الان وقت خوبی است که از مادرت التماس کنی، اینطور نیست؟» او ادامه داد: «چقدر در چند سال گذشته به او و احساساتش توجه کردهای. وقتی در خیابان مست بودهای؛ وقتی از مهماننوازی یک جنتلمن سوءاستفاده کردهای؛ وقتی به من دروغ گفتهای و با بهانههای واهی از من پول گرفتهای، آن وقت وقتش بود که برای بخشیدن مادرت دعانویس نسیم شهر التماس کنی.
آن موقع هیچ کاری در این زمینه نکردی. من الان به تو کمکی نمیکنم.» آقای برایت با قاطعیت و لحنی رک و راست صحبت کرد. «داد» طوری طلسم نویس از زیر بار حرفهایش شانه خالی جادو و طلسمات کرد که انگار شلاقی بر پشت برهنهاش بود. اما یک بار دیگر التماس کرد: «نمیدانم اگر تو کمکم نکنی چه کسی جادو و طلسمات به من کمک خواهد کرد، و بالاخره یکی باید به من کمک کند، چون من نمیتوانم این ننگ را تحمل کنم.» آقای برایت پاسخ داد: «خب، اگر من بتوانم جلویت را بگیرم، هیچکس نمیتواند به تو کمک کند. دعانویس ری مرد جوان، چیزی که نیاز داری این است که به خودت کمک کنی.
اگر به اندازه کافی تقوا برای طلسم انجام این کار نداری، بهتر طلسم نویس است به زندان بروی یا به قبر - فرقی نمیکند کدام. تو در این دنیا به هیچ دردی نمیخوری. تو از بیفایده هم بدتری، تو باری بر دوش دوستان، آشنایان و جامعهای.» آقای برایت حالا که شروع کرده بود، با قدرت تمام دراز کشید و «داد» زیر ضربات او به خود پیچید. آخرین شلاق باعث شد هر دو نفسشان بند بیاید و برای دقایقی سکوت در اتاق حکمفرما شد. آقای برایت بود که اول صحبت کرد: «داد، پسرم،» گفت، «لازم نیست به تو طلسم طلسم نویس بگویم دعانویس ورامین که چقدر برایم دردناک است که با تو صحبت میکنم، تو که این همه برایش تلاش کردهام و از تو خیلی چیزها بهترین دعانویس شهر امید داشتم.
طلسم نویس تو ذاتاً باهوشی، اما ذاتاً دمدمی مزاجی، و تا الان مردانگی لازم برای اصلاح این نقص را نداشتهای. تو تنها کسی هستی که میتواند این کار را جادو و طلسمات انجام دهد. پس کس دیگری میتواند این کار را برایت انجام دهد. اگر قرار باشد مثل یک مرد بایستی، باید روی پای خودت بایستی. مدتها پیش سعی طلسم نویس کردم این را به تو یاد بدهم. فکر میکنم شکست خوردم. حداقل الان اینطور به نظر میرسد. با این حال، پسرم، مدتی ایستادی، و از خدا میخواهم که دوباره بتوانی این کار را بکنی.» «داد» در حالی که اشکهای تلخی میریخت، روی صندلیاش نشسته بود؛ با ضعف شروع کرد: او التماس کرد: «این یک بار به من کمک کن، و در حضور خدا به تو قول میدهم دعانویس قرچک که دیگر هرگز باعث نشوی از
من شرمنده شوی.» آقای برایت پاسخ داد: «قولهایت را برای خودت دعا نگه دار. من هیچکدام از آنها را نمیخواهم. هیچ ارزشی ندارند. حالا به زمانی رسیدهای که باید کاری بیش از قول دادن انجام دهی، هرچند زمانی بود که قولت خوب بود و من در هر موقعیتی آن را طلسم بدون چون و چرا قبول میکردم. اما آن زمان گذشته است. ممکن است دوباره اتفاق طلسم بیفتد، اما شانس با تو یار نیست.» «داد» با لحنی که سعی در جریحهدار کردن معصومیت داشت، گفت: «داری از من یه هیولا میسازی.» آقای برایت گفت: «و تو دقیقاً همین هستی.
به خاطر همه من.» در حالی که تمام سالهای گذشته در مقابلش ظاهر میشدند و خاطرهشان در برابر دیدگانش شناور بود، «من آخرین ریالی را که باید به تو بدهم، به تو دادهام. تو سزاوار زندان رفتن هستی، و احتمالاً بهترین اتفاقی که میتواند بیفتد این است که تو باید به زندان بروی.» «اما مادرم!» داد التماس کرد. آقای برایت پاسخ داد: «الان وقت خوبی است که از مادرت التماس کنی، اینطور نیست؟» او ادامه داد: «چقدر در چند سال گذشته به او و احساساتش توجه کردهای. وقتی در خیابان مست بودهای؛ وقتی از مهماننوازی یک جنتلمن سوءاستفاده کردهای؛ وقتی به من دروغ گفتهای و با بهانههای واهی از من پول گرفتهای، آن وقت وقتش بود که برای بخشیدن مادرت دعانویس نسیم شهر التماس کنی.
آن موقع هیچ کاری در این زمینه نکردی. من الان به تو کمکی نمیکنم.» آقای برایت با قاطعیت و لحنی رک و راست صحبت کرد. «داد» طوری طلسم نویس از زیر بار حرفهایش شانه خالی جادو و طلسمات کرد که انگار شلاقی بر پشت برهنهاش بود. اما یک بار دیگر التماس کرد: «نمیدانم اگر تو کمکم نکنی چه کسی جادو و طلسمات به من کمک خواهد کرد، و بالاخره یکی باید به من کمک کند، چون من نمیتوانم این ننگ را تحمل کنم.» آقای برایت پاسخ داد: «خب، اگر من بتوانم جلویت را بگیرم، هیچکس نمیتواند به تو کمک کند. دعانویس ری مرد جوان، چیزی که نیاز داری این است که به خودت کمک کنی.
اگر به اندازه کافی تقوا برای طلسم انجام این کار نداری، بهتر طلسم نویس است به زندان بروی یا به قبر - فرقی نمیکند کدام. تو در این دنیا به هیچ دردی نمیخوری. تو از بیفایده هم بدتری، تو باری بر دوش دوستان، آشنایان و جامعهای.» آقای برایت حالا که شروع کرده بود، با قدرت تمام دراز کشید و «داد» زیر ضربات او به خود پیچید. آخرین شلاق باعث شد هر دو نفسشان بند بیاید و برای دقایقی سکوت در اتاق حکمفرما شد. آقای برایت بود که اول صحبت کرد: «داد، پسرم،» گفت، «لازم نیست به تو طلسم طلسم نویس بگویم دعانویس ورامین که چقدر برایم دردناک است که با تو صحبت میکنم، تو که این همه برایش تلاش کردهام و از تو خیلی چیزها بهترین دعانویس شهر امید داشتم.
طلسم نویس تو ذاتاً باهوشی، اما ذاتاً دمدمی مزاجی، و تا الان مردانگی لازم برای اصلاح این نقص را نداشتهای. تو تنها کسی هستی که میتواند این کار را جادو و طلسمات انجام دهد. پس کس دیگری میتواند این کار را برایت انجام دهد. اگر قرار باشد مثل یک مرد بایستی، باید روی پای خودت بایستی. مدتها پیش سعی طلسم نویس کردم این را به تو یاد بدهم. فکر میکنم شکست خوردم. حداقل الان اینطور به نظر میرسد. با این حال، پسرم، مدتی ایستادی، و از خدا میخواهم که دوباره بتوانی این کار را بکنی.» «داد» در حالی که اشکهای تلخی میریخت، روی صندلیاش نشسته بود؛ با ضعف شروع کرد: او التماس کرد: «این یک بار به من کمک کن، و در حضور خدا به تو قول میدهم دعانویس قرچک که دیگر هرگز باعث نشوی از
من شرمنده شوی.» آقای برایت پاسخ داد: «قولهایت را برای خودت دعا نگه دار. من هیچکدام از آنها را نمیخواهم. هیچ ارزشی ندارند. حالا به زمانی رسیدهای که باید کاری بیش از قول دادن انجام دهی، هرچند زمانی بود که قولت خوب بود و من در هر موقعیتی آن را طلسم بدون چون و چرا قبول میکردم. اما آن زمان گذشته است. ممکن است دوباره اتفاق طلسم بیفتد، اما شانس با تو یار نیست.» «داد» با لحنی که سعی در جریحهدار کردن معصومیت داشت، گفت: «داری از من یه هیولا میسازی.» آقای برایت گفت: «و تو دقیقاً همین هستی.
- دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۰:۵۸ ۵ بازديد
- ۰ نظر