تمام «تاریخچهی تصادفش» به تفصیل کمکی نکرد؛ مهمانخانهدار، که اجازه میداد چنین چیزهایی قلبش را به تپش بیندازد، خیلی زود مجبور شد دستکشهایش را بپوشد و خودش در میان «مهمانان هوسباز» بنشیند. بنابراین به یورگیس اجازه داده شد که به جای دیگری نقل مکان کند و دوباره پولش را روی پیشخوان بگذارد. او در آن لحظه آنقدر گرسنه بود که نتوانست در برابر وسوسه یک استیک بخارپز مقاومت کند - هوسی که در آینده بهای سنگینی برای آن پرداخت. وقتی مجبور شد دوباره به طلسم نویس شهر بندرعباس سفر برود، مسیر خود را به سمت راحتیهای شهر به سمت میخانهای هدایت کرد که صاحبش امیدوار بود به او اجازه دهد به عنوان "مهماندار" در میخانه بماند.
در میخانههای طبقه پایین، مالکان اغلب در "زمستان سرد" زمستان، مرد ژندهپوشی را تحمل میکردند که برف یا باران او را خیس کرده بود و برای گرم کردن خود کنار آتش میآمد و با حسادتی تلخ به سرنوشت ثروتمندان نگاه میکرد. زیرا گاهی اتفاق میافتاد که کارگری که از کار برمیگشت، برای نوشیدن یک یا دو نوشیدنی به آنجا میآمد؛ و وقتی خودش مزد یک روزش را در جیب داشت، نمیتوانست از دیدن چنین «شوالیهی غمگینی» در مقابلش بیتفاوت بماند، بلکه فریاد میزد: «سلام رفیق، حالت چطور است؟ انگار بدبختیای سرت آمده!» و وقتی دیگری شروع به توصیف بدبختیاش کرد، ممکن بود تحت تأثیر قرار بگیرد و فریاد بزند: «بیا و برای غمهایت نوشیدنی بنوش، شاید طلسم نویس شهر قشم کمی حالش بهتر شود!» و سپس آنها با هم بهترین دعانویس شهر لیوانهایشان را خالی میکردند،
و اگر آن مرد ژندهپوش به اندازه کافی دعا بدبخت به نظر میرسید، یا اگر خوشصحبت بود، یک نوشیدنی میتوانست دو نوشیدنی باشد؛ و اگر معلوم میشد که هر دو اهل یک کشور هستند، یا در یک شهر زندگی میکردند، یا در یک کارخانه کار میکردند، ممکن بود یک یا دو ساعت سر میزشان بنشینند و خاطرات و سرنوشت مشترکشان را مرور کنند؛ و قبل از رفتنشان، صاحب طلسم نویس شهر هرمز میخانه میتوانست یک دلار کامل به دست جادو و طلسمات طلسم نویس آورد. همه اینها ممکن است یک اختراع شیطانی به نظر برسد، اما صاحب مسافرخانه نیازی به طلسم شرمندگی از آن نداشت. او در موقعیت مشابه جادو و طلسمات تولیدکنندهای بود که مجبور است کالاهایش را جعل کند، زیرا اگر او نخواهد دعا این کار را انجام دهد، رقیبی این کار را خواهد کرد.
و در زمانی از سال که کسب و کار بد است، صاحب مهمانخانه، مانند همه بازرگانان دیگر، باید از هر وسیله ممکن برای فروش کالاهایش استفاده کند. اما آن شب جای «پرستار» گرفته شده بود و جایی برای یورگیس آنجا نبود. او باید به یاد میداشت که جایی برای خواب هم پیدا کند؛ این کار در بدترین پانسیون ده سنت کامل هزینه داشت - اما راه دیگری وجود نداشت، زیرا شب سرد و طلسم نویس تاریک بود و اتاقهای ایستگاه تا نیمهشب باز نمیشد. با این حال، در آخرین جایی طلسم که رفت، پیشخدمتی بود که او را میشناخت طلسم نویس شهر خرم آباد و از او خوشش میآمد و اجازه داد تا زمانی که اربابش برگردد، پشت میزی چرت بزند.
و وقتی یورگیس مجبور شد به سفرهایش برود، پیشخدمت به او توصیههای خوبی کرد که کارش را تمام بهترین دعانویس شهر کند. در نزدیکترین محله نوعی جلسه مذهبی برگزار میشد که در آن موعظه و سرودهای مذهبی خوانده میشد و صدها نفر از افراد بیخانمان ژندهپوش برای سرپناه و گرما در آنجا دعا جمع شده بودند. یورگیس با تمام سرعت به آنجا دوید دعا و اطلاعیهای روی در دید که سالن ساعت ۷:۴۰ باز میشود. کمی از ساعت شش گذشته بود، بنابراین شروع به قدم زدن، یا بهتر است بگوییم دویدن، در اطراف طلسم نویس شهر آمل ساختمان کرد و گهگاه در یکی از دروازهها استراحت میکرد تا اینکه ساعت تمام شد.
بالاخره خودش را گرم کرده بود و وقتی درهای اتاق کنفرانس باز شد، بدون توجه به بازوی دردناکش، از میان جمعیت منتظر عبور کرد و موفق شد جایی برای خودش کنار شومینهی عظیم پیدا کند. ساعت جادو و طلسمات هشت، سالن آنقدر پر بود که خود واعظان هم حتماً شگفتزده شده بودند. راهروها و ورودیها آنقدر پر از مرد بود بهترین دعانویس شهر که میشد از بالای سرشان رد شد. روی سکو جادو و طلسمات سه مرد مسن با کتهای مشکی ایستاده بودند و یک خانم جوان پیانو مینواخت. ابتدا آنها سرود مذهبی خواندند و سپس یکی از آنها - مردی قدبلند و کممو با عینک مشکی - شروع به صحبت کرد.
در میخانههای طبقه پایین، مالکان اغلب در "زمستان سرد" زمستان، مرد ژندهپوشی را تحمل میکردند که برف یا باران او را خیس کرده بود و برای گرم کردن خود کنار آتش میآمد و با حسادتی تلخ به سرنوشت ثروتمندان نگاه میکرد. زیرا گاهی اتفاق میافتاد که کارگری که از کار برمیگشت، برای نوشیدن یک یا دو نوشیدنی به آنجا میآمد؛ و وقتی خودش مزد یک روزش را در جیب داشت، نمیتوانست از دیدن چنین «شوالیهی غمگینی» در مقابلش بیتفاوت بماند، بلکه فریاد میزد: «سلام رفیق، حالت چطور است؟ انگار بدبختیای سرت آمده!» و وقتی دیگری شروع به توصیف بدبختیاش کرد، ممکن بود تحت تأثیر قرار بگیرد و فریاد بزند: «بیا و برای غمهایت نوشیدنی بنوش، شاید طلسم نویس شهر قشم کمی حالش بهتر شود!» و سپس آنها با هم بهترین دعانویس شهر لیوانهایشان را خالی میکردند،
و اگر آن مرد ژندهپوش به اندازه کافی دعا بدبخت به نظر میرسید، یا اگر خوشصحبت بود، یک نوشیدنی میتوانست دو نوشیدنی باشد؛ و اگر معلوم میشد که هر دو اهل یک کشور هستند، یا در یک شهر زندگی میکردند، یا در یک کارخانه کار میکردند، ممکن بود یک یا دو ساعت سر میزشان بنشینند و خاطرات و سرنوشت مشترکشان را مرور کنند؛ و قبل از رفتنشان، صاحب طلسم نویس شهر هرمز میخانه میتوانست یک دلار کامل به دست جادو و طلسمات طلسم نویس آورد. همه اینها ممکن است یک اختراع شیطانی به نظر برسد، اما صاحب مسافرخانه نیازی به طلسم شرمندگی از آن نداشت. او در موقعیت مشابه جادو و طلسمات تولیدکنندهای بود که مجبور است کالاهایش را جعل کند، زیرا اگر او نخواهد دعا این کار را انجام دهد، رقیبی این کار را خواهد کرد.
و در زمانی از سال که کسب و کار بد است، صاحب مهمانخانه، مانند همه بازرگانان دیگر، باید از هر وسیله ممکن برای فروش کالاهایش استفاده کند. اما آن شب جای «پرستار» گرفته شده بود و جایی برای یورگیس آنجا نبود. او باید به یاد میداشت که جایی برای خواب هم پیدا کند؛ این کار در بدترین پانسیون ده سنت کامل هزینه داشت - اما راه دیگری وجود نداشت، زیرا شب سرد و طلسم نویس تاریک بود و اتاقهای ایستگاه تا نیمهشب باز نمیشد. با این حال، در آخرین جایی طلسم که رفت، پیشخدمتی بود که او را میشناخت طلسم نویس شهر خرم آباد و از او خوشش میآمد و اجازه داد تا زمانی که اربابش برگردد، پشت میزی چرت بزند.
و وقتی یورگیس مجبور شد به سفرهایش برود، پیشخدمت به او توصیههای خوبی کرد که کارش را تمام بهترین دعانویس شهر کند. در نزدیکترین محله نوعی جلسه مذهبی برگزار میشد که در آن موعظه و سرودهای مذهبی خوانده میشد و صدها نفر از افراد بیخانمان ژندهپوش برای سرپناه و گرما در آنجا دعا جمع شده بودند. یورگیس با تمام سرعت به آنجا دوید دعا و اطلاعیهای روی در دید که سالن ساعت ۷:۴۰ باز میشود. کمی از ساعت شش گذشته بود، بنابراین شروع به قدم زدن، یا بهتر است بگوییم دویدن، در اطراف طلسم نویس شهر آمل ساختمان کرد و گهگاه در یکی از دروازهها استراحت میکرد تا اینکه ساعت تمام شد.
بالاخره خودش را گرم کرده بود و وقتی درهای اتاق کنفرانس باز شد، بدون توجه به بازوی دردناکش، از میان جمعیت منتظر عبور کرد و موفق شد جایی برای خودش کنار شومینهی عظیم پیدا کند. ساعت جادو و طلسمات هشت، سالن آنقدر پر بود که خود واعظان هم حتماً شگفتزده شده بودند. راهروها و ورودیها آنقدر پر از مرد بود بهترین دعانویس شهر که میشد از بالای سرشان رد شد. روی سکو جادو و طلسمات سه مرد مسن با کتهای مشکی ایستاده بودند و یک خانم جوان پیانو مینواخت. ابتدا آنها سرود مذهبی خواندند و سپس یکی از آنها - مردی قدبلند و کممو با عینک مشکی - شروع به صحبت کرد.
- جمعه ۲۴ بهمن ۰۴ ۱۵:۲۲ ۶ بازديد
- ۰ نظر