موضوع را برای وکیل توضیح داد، که کاغذها را گرفت و شروع به خواندن آنها کرد، در حالی که یورگیس در حالی که از هر طرف میلرزید و با مشت گره کردهاش به میز تکیه داده بود، در کنارش ایستاده بود. وکیل همانطور که میخواند، چند بار سرش را بالا آورد و از شدویلاس دقیقتر پرسید. بقیه حتی یک کلمه از سوالاتش را هم نفهمیدند، اما نگاهشان به صورت وکیل دوخته شده بود و سعی میکردند افکارش طلسم را بخوانند. شدویلاس متوجه شد که وکیل سرش را از روی کاغذهایش بلند کرده و همزمان میخندد - که دعانویس کهگیلویه و بویراحمد باعث شد شد شدویلاس آه عمیقی بکشد.
جادو و طلسمات سپس وکیل چند کلمهای با او بهترین دعانویس شهر صحبت کرد و یورگیس به دوستش سیخونک زد تا بفهمد او درباره چه چیزی صحبت میکند. قلبش از شدت ترس نزدیک بود از کار بیفتد. «حالا چی؟» پرسید. شدویلاس پاسخ داد: جادو و طلسمات «او میگوید همه چیز کاملاً درست است.» «همه چیز درست است؟» «درسته! اون میگه که درست همونطور دعانویس بوشهر که باید، بهش رسیدگی شده.» و حالا یورگیس هم به نوبه خودش روی صندلی ولو شد. «مطمئنی؟» او ناله کرد و از شدویلاس سوالات بیشتری از آنچه دعا پرسیده بود پرسید. او نمیتوانست به اندازه کافی بشنود یا بپرسد. دعا بله - آنها خانه را خریده بودند، واقعاً طلسم آن را خریده بودند.
خانه متعلق به آنها بود؛ بهترین دعانویس شهر آنها فقط باید قیمت خرید را میپرداختند و بعد همه چیز خوب میشد. یورگیس صورتش را در دستانش پنهان کرد تا اشکهایش را پنهان کند. اما ترس او هنوز کاملاً از بین نرفته بود؛ با وجود اینکه قوی بود، به سختی میتوانست از جایش بلند شود. وکیل توضیح داد که پرداخت قیمت خرید به صورت اجاره، روشی کاملاً قانونی است. دعانویس سمنان هدف این بود که کار را برای افراد کمدرآمد که در غیر این طلسم نویس صورت هرگز نمیتوانستند خانهای برای خود بخرند، آسانتر کنند. تا زمانی که آنها پرداختهای خود را به طور منظم انجام میدادند، هیچ ترسی نداشتند؛ در نهایت خانه مال آنها بود.
یورگیس از این خبر تسلیبخش چنان شادی وصفناپذیری را احساس کرد که با کمال میل نیم دلاری را که وکیل برای زحمتش مطالبه کرده بود پرداخت و سپس با قدمهای سریع و قلبی سبکتر به خانه شتافت تا نتیجه سفرش را به دوستانش طلسم بگوید. او آنا را در حال غش، بچهها بهترین دعانویس شهر را در حال جادو و طلسمات فریاد زدن با تمام وجود و تمام خانه را طلسم نویس در آشوب یافت - همه فکر میکردند که او برای کشتن وکیل رفته است. ساعتها گذشت تا آرامش برقرار شد؛ و تمام شب بعد یورگیس بارها از خواب دعانویس اصفهان بیدار شد و صدای زمزمه و تفکر آرام آنا و معشوقهاش را با یکدیگر شنید.
فصل پنجم حالا آنها خانهای برای خودشان خریده بودند. برایشان سخت بود که درک کنند این بهترین دعانویس شهر خانهی فوقالعاده واقعاً مال خودشان است، تا هر طور که دوست دارند آن را مبله و تجهیز کنند. هر لحظه که بیکار بودند به این موضوع فکر میکردند. وقتی سه روز بعد قرارداد اجارهشان در خانهی آنیِل تمام شد، بدون معطلی آمادهی اسبابکشی شدند. دعانویس گرگان اگر کسی به چیزی نیاز داشت، دعا لازم نبود خیلی در پکینگتاون برود تا هر چیزی را که میخواست پیدا کند. تماشای اینکه هر تاجر با چه عجله و اشتیاقی جادو و طلسمات سعی میکرد نیازها و خواستههای همه را پیشبینی کند، بسیار سرگرمکننده بود.
آیا کسی میخواست سیگار بکشد؟ او بلافاصله به دست یک دستفروش - و حتی کسی که هیچ میلی به سیگار کشیدن نداشت - میافتاد که به دست دستفروشی میافتاد که با فصاحت مقاومتناپذیر ثابت میکرد که چرا فقط سیگارهای پنج سنتی توماس جفرسون شایسته نام سیگار هستند - و قبل از اینکه او متوجه شود، بسیاری از کسانی که از تنباکو متنفر بودند، جیبهایشان پر از کالاهایش شده بود. آیا کسی دوباره زیاد سیگار کشیده بود و از آن رنج میبرد؟ برای این منظور، با یک ربع دلار میتوانست جعبهای حاوی پنج سوم قرصهای کاملاً مفید بخرد. به طرق بیشماری، انواع محصولات ممکن و غیرممکن فروخته میشد.
در شهر پکینگتاون، هنر تبلیغات آمریکایی به اوج جادو و طلسمات بهترین دعانویس شهر خود رسیده بود. چه کسی از خواندن مثلاً آگهیای مانند آگهی زیر معذب نمیشود؟ «آیا همسرتان رنگپریده است؟ آیا نسبت به همه چیز بیتفاوت شده است، به سختی میتواند از خانه بیرون برود، زندگی را دیوانهوار و فلاکتبار میداند؟ چرا به او توصیه نمیکنید که «محافظ جان» دکتر لوناهان را امتحان کند؟» در جاهای دیگر، دوباره، آنها شوخی میکردند.
جادو و طلسمات سپس وکیل چند کلمهای با او بهترین دعانویس شهر صحبت کرد و یورگیس به دوستش سیخونک زد تا بفهمد او درباره چه چیزی صحبت میکند. قلبش از شدت ترس نزدیک بود از کار بیفتد. «حالا چی؟» پرسید. شدویلاس پاسخ داد: جادو و طلسمات «او میگوید همه چیز کاملاً درست است.» «همه چیز درست است؟» «درسته! اون میگه که درست همونطور دعانویس بوشهر که باید، بهش رسیدگی شده.» و حالا یورگیس هم به نوبه خودش روی صندلی ولو شد. «مطمئنی؟» او ناله کرد و از شدویلاس سوالات بیشتری از آنچه دعا پرسیده بود پرسید. او نمیتوانست به اندازه کافی بشنود یا بپرسد. دعا بله - آنها خانه را خریده بودند، واقعاً طلسم آن را خریده بودند.
خانه متعلق به آنها بود؛ بهترین دعانویس شهر آنها فقط باید قیمت خرید را میپرداختند و بعد همه چیز خوب میشد. یورگیس صورتش را در دستانش پنهان کرد تا اشکهایش را پنهان کند. اما ترس او هنوز کاملاً از بین نرفته بود؛ با وجود اینکه قوی بود، به سختی میتوانست از جایش بلند شود. وکیل توضیح داد که پرداخت قیمت خرید به صورت اجاره، روشی کاملاً قانونی است. دعانویس سمنان هدف این بود که کار را برای افراد کمدرآمد که در غیر این طلسم نویس صورت هرگز نمیتوانستند خانهای برای خود بخرند، آسانتر کنند. تا زمانی که آنها پرداختهای خود را به طور منظم انجام میدادند، هیچ ترسی نداشتند؛ در نهایت خانه مال آنها بود.
یورگیس از این خبر تسلیبخش چنان شادی وصفناپذیری را احساس کرد که با کمال میل نیم دلاری را که وکیل برای زحمتش مطالبه کرده بود پرداخت و سپس با قدمهای سریع و قلبی سبکتر به خانه شتافت تا نتیجه سفرش را به دوستانش طلسم بگوید. او آنا را در حال غش، بچهها بهترین دعانویس شهر را در حال جادو و طلسمات فریاد زدن با تمام وجود و تمام خانه را طلسم نویس در آشوب یافت - همه فکر میکردند که او برای کشتن وکیل رفته است. ساعتها گذشت تا آرامش برقرار شد؛ و تمام شب بعد یورگیس بارها از خواب دعانویس اصفهان بیدار شد و صدای زمزمه و تفکر آرام آنا و معشوقهاش را با یکدیگر شنید.
فصل پنجم حالا آنها خانهای برای خودشان خریده بودند. برایشان سخت بود که درک کنند این بهترین دعانویس شهر خانهی فوقالعاده واقعاً مال خودشان است، تا هر طور که دوست دارند آن را مبله و تجهیز کنند. هر لحظه که بیکار بودند به این موضوع فکر میکردند. وقتی سه روز بعد قرارداد اجارهشان در خانهی آنیِل تمام شد، بدون معطلی آمادهی اسبابکشی شدند. دعانویس گرگان اگر کسی به چیزی نیاز داشت، دعا لازم نبود خیلی در پکینگتاون برود تا هر چیزی را که میخواست پیدا کند. تماشای اینکه هر تاجر با چه عجله و اشتیاقی جادو و طلسمات سعی میکرد نیازها و خواستههای همه را پیشبینی کند، بسیار سرگرمکننده بود.
آیا کسی میخواست سیگار بکشد؟ او بلافاصله به دست یک دستفروش - و حتی کسی که هیچ میلی به سیگار کشیدن نداشت - میافتاد که به دست دستفروشی میافتاد که با فصاحت مقاومتناپذیر ثابت میکرد که چرا فقط سیگارهای پنج سنتی توماس جفرسون شایسته نام سیگار هستند - و قبل از اینکه او متوجه شود، بسیاری از کسانی که از تنباکو متنفر بودند، جیبهایشان پر از کالاهایش شده بود. آیا کسی دوباره زیاد سیگار کشیده بود و از آن رنج میبرد؟ برای این منظور، با یک ربع دلار میتوانست جعبهای حاوی پنج سوم قرصهای کاملاً مفید بخرد. به طرق بیشماری، انواع محصولات ممکن و غیرممکن فروخته میشد.
در شهر پکینگتاون، هنر تبلیغات آمریکایی به اوج جادو و طلسمات بهترین دعانویس شهر خود رسیده بود. چه کسی از خواندن مثلاً آگهیای مانند آگهی زیر معذب نمیشود؟ «آیا همسرتان رنگپریده است؟ آیا نسبت به همه چیز بیتفاوت شده است، به سختی میتواند از خانه بیرون برود، زندگی را دیوانهوار و فلاکتبار میداند؟ چرا به او توصیه نمیکنید که «محافظ جان» دکتر لوناهان را امتحان کند؟» در جاهای دیگر، دوباره، آنها شوخی میکردند.
- چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۵:۴۹ ۷ بازديد
- ۰ نظر