یک لیوان آبجو نوشید تا « زنده باد پادشاه ». شاهکار جادو و طلسمات بعدی رها کردن یک سگ خانگی بزرگ و درنده بود و جورج پیت، با قدرت بدنی قابل توجه، سعی کرد زبانش را بیرون بکشد. سگ از او جدا شد، بازوی ویندهام را زخمی کرد و پای یکی از خدمتکاران را درید. ساعت شش صبح، هنگامی که شاهزاده قرار بود برگردد، لرد چسترفیلد شمعی برداشت تا آن را روشن کند، اما آنقدر مست بود که از پلههای آن منطقه افتاد و گمان میرفت که جمجمهاش شکسته است. آن حادثه کل تاریخ عیاشی را در بر گرفت دعانویس ساری و پادشاه بهترین دعانویس شهر چنان شوکه شد که از آن بیمار شد و به دوک گلاستر گفت که ده شب است نخوابیده است و هر وقت که عصبی میشد، صفرا روی سینهاش میریخت.
از آنجایی که او از هیچ بهترین دعانویس شهر یک از رسواییهای جنگ ناراحت نبود، نشان داد که چقدر آنها را به دل نگرفته است. کمی پس از این ماجراجویی، پادشاه قرار بود از یک هنگ در بلکهیث بازدید کند، لرد چسترفیلد به او صبحانهای پیشنهاد داد، اما ماجرای اخیر چنان سر و صدایی ایجاد کرده بود که او پذیرفتن آن را مناسب نمیدانست. دعانویس بابل برای «تبلیغکننده عمومی»، ۱۷۸۲. شوخ طبعی مدرن - (بلک هیث) « مثل یک خداوند بنوش ، و اگر میخواهی، با او.» سپر، عمیق باشد: نگذار مشروبی بریزد؛ جادو و طلسمات اشعار معنی: دعا هیچ نور روز در شیشه ای، هر چند از طریق بهترین دعانویس شهر شب حواس خود را تا روشنایی صبح خیس میکنی؛ سپس ظهور جادو و طلسمات احمقانه، و با طلوع خورشید با طلسم ماشین شاسیبلند، یک فایتون دوم، رانندگی کن
. بگذارید اینها هوش سرشار شما را آشکار کنند: مست چون پروردگار، و شاد چون شاهزاده دوک گلاستر طبق معمول، در افتتاحیه پارلمان به شهر آمده بود، و پنج روز اقامت دعا کرد و در این مدت سه بار با طلسم پادشاه بود، که گویی از دوک بدش نیامده بود، ذهنش را جادو و طلسمات به روی پسرش، شاهزاده ولز، و برادرش، دوک کامبرلند، گشود. دومی، به گفتهی او، توسط چارلز فاکس و فیتزپاتریک اداره میشد و شاهزاده ولز را اداره میکرد، که میخواستند او را به طلسم نویس مخالفت وادارند. پادشاه گفت: «وقتی جادو و طلسمات بهترین دعانویس شهر با هم شکار میکنیم، نه طلسم نویس پسرم و نه برادرم با من صحبت نمیکنند؛ و اخیراً، وقتی شکار در دهکدهای دعانویس بروجرد کوچک به پایان رسید که فقط یک کالسکهی پستی برای کرایه وجود
داشت، پسر و برادرم سوار آن شدند و به لندن رفتند و من را تنها گذاشتند تا با کالسکهای به خانه برگردم، البته اگر میتوانستم کالسکهای پیدا کنم.» او اضافه کرد که وقتی در ویندزور بود، جایی که همیشه ساعت سه شام میخورد و در شهر ساعت چهار، اگر از شاهزاده میخواست که با او شام بخورد، همیشه ساعت چهار به ویندزور و ساعت پنج دعانویس کرمانشاه به شهر میآمد و همه خدمتکاران پدر را میدیدند که یک ساعت منتظر پسر است. از زمانی طلسم که دربار به شهر آمده، دوک کامبرلند شاهزاده را به پستترین مکانهای فسق و فجور برده است، جایی که آنها مست مرده بودند و اغلب در آن شرایط به خانه برده میشدند.
جرج چهارم، به عنوان شاهزاده ولز، ۱ فوریه ۱۷۸۲ ۲۰ فوریه ۱۷۸۲[24] - قرار بود خصومتهای شاهزاده ولز توسط عمویش، دعا دوک کامبرلند، که اکنون نفوذ کاملی بر او داشت، پیشنهاد شود. با این حال، شاهزاده در ابتدا آشکارا به طلسم نویس او مراجعه نمیکرد، اغلب با دوشس کامبرلند شام میخورد؛ و در مدت کوتاهی، آنها آشکارا برای او یک بانک فارو نگه داشتند دعانویس قزوین - که البته به نفع آنها نبود؛ و دوک کامبرلند حتی بانکداران و همراهان بسیار بد را به آپارتمانهای شاهزاده در خانه ملکه میبرد. این رفتار طلسم نویس برای ... بسیار آزاردهنده بود. پادشاه، و تخلفات افزایش یافت.
دوک کامبرلند دو بار در روز از کنار آپارتمان پادشاه به آپارتمان برادرزادهاش میگذشت، بدون اینکه به اعلیحضرت تعظیم کند؛ و برادران، سرانجام، از صحبت کردن دست کشیدند. در روزهای شکار، از دوک خواسته نمیشد که با پادشاه شام بخورد. او این کار را با بیتوجهی به برادرزادهاش جبران میکرد. پادشاه از این رفتار به دوک گلاستر شکایت کرد، که پرسید چرا این را تحمل میکند. پادشاه گفت: «چه میتوانم بکنم؟ اگر از بهترین دعانویس شهر آن رنجیده شوم، آنها پسرم را مجبور میکنند که مرا ترک کند و فرار کند، که این همان چیزی است که آنها میخواهند.» «اما دیری نپایید که حماقت و ابتذال دوک کامبرلند، شاهزاده را منزجر کرد.
از آنجایی که او از هیچ بهترین دعانویس شهر یک از رسواییهای جنگ ناراحت نبود، نشان داد که چقدر آنها را به دل نگرفته است. کمی پس از این ماجراجویی، پادشاه قرار بود از یک هنگ در بلکهیث بازدید کند، لرد چسترفیلد به او صبحانهای پیشنهاد داد، اما ماجرای اخیر چنان سر و صدایی ایجاد کرده بود که او پذیرفتن آن را مناسب نمیدانست. دعانویس بابل برای «تبلیغکننده عمومی»، ۱۷۸۲. شوخ طبعی مدرن - (بلک هیث) « مثل یک خداوند بنوش ، و اگر میخواهی، با او.» سپر، عمیق باشد: نگذار مشروبی بریزد؛ جادو و طلسمات اشعار معنی: دعا هیچ نور روز در شیشه ای، هر چند از طریق بهترین دعانویس شهر شب حواس خود را تا روشنایی صبح خیس میکنی؛ سپس ظهور جادو و طلسمات احمقانه، و با طلوع خورشید با طلسم ماشین شاسیبلند، یک فایتون دوم، رانندگی کن
. بگذارید اینها هوش سرشار شما را آشکار کنند: مست چون پروردگار، و شاد چون شاهزاده دوک گلاستر طبق معمول، در افتتاحیه پارلمان به شهر آمده بود، و پنج روز اقامت دعا کرد و در این مدت سه بار با طلسم پادشاه بود، که گویی از دوک بدش نیامده بود، ذهنش را جادو و طلسمات به روی پسرش، شاهزاده ولز، و برادرش، دوک کامبرلند، گشود. دومی، به گفتهی او، توسط چارلز فاکس و فیتزپاتریک اداره میشد و شاهزاده ولز را اداره میکرد، که میخواستند او را به طلسم نویس مخالفت وادارند. پادشاه گفت: «وقتی جادو و طلسمات بهترین دعانویس شهر با هم شکار میکنیم، نه طلسم نویس پسرم و نه برادرم با من صحبت نمیکنند؛ و اخیراً، وقتی شکار در دهکدهای دعانویس بروجرد کوچک به پایان رسید که فقط یک کالسکهی پستی برای کرایه وجود
داشت، پسر و برادرم سوار آن شدند و به لندن رفتند و من را تنها گذاشتند تا با کالسکهای به خانه برگردم، البته اگر میتوانستم کالسکهای پیدا کنم.» او اضافه کرد که وقتی در ویندزور بود، جایی که همیشه ساعت سه شام میخورد و در شهر ساعت چهار، اگر از شاهزاده میخواست که با او شام بخورد، همیشه ساعت چهار به ویندزور و ساعت پنج دعانویس کرمانشاه به شهر میآمد و همه خدمتکاران پدر را میدیدند که یک ساعت منتظر پسر است. از زمانی طلسم که دربار به شهر آمده، دوک کامبرلند شاهزاده را به پستترین مکانهای فسق و فجور برده است، جایی که آنها مست مرده بودند و اغلب در آن شرایط به خانه برده میشدند.
جرج چهارم، به عنوان شاهزاده ولز، ۱ فوریه ۱۷۸۲ ۲۰ فوریه ۱۷۸۲[24] - قرار بود خصومتهای شاهزاده ولز توسط عمویش، دعا دوک کامبرلند، که اکنون نفوذ کاملی بر او داشت، پیشنهاد شود. با این حال، شاهزاده در ابتدا آشکارا به طلسم نویس او مراجعه نمیکرد، اغلب با دوشس کامبرلند شام میخورد؛ و در مدت کوتاهی، آنها آشکارا برای او یک بانک فارو نگه داشتند دعانویس قزوین - که البته به نفع آنها نبود؛ و دوک کامبرلند حتی بانکداران و همراهان بسیار بد را به آپارتمانهای شاهزاده در خانه ملکه میبرد. این رفتار طلسم نویس برای ... بسیار آزاردهنده بود. پادشاه، و تخلفات افزایش یافت.
دوک کامبرلند دو بار در روز از کنار آپارتمان پادشاه به آپارتمان برادرزادهاش میگذشت، بدون اینکه به اعلیحضرت تعظیم کند؛ و برادران، سرانجام، از صحبت کردن دست کشیدند. در روزهای شکار، از دوک خواسته نمیشد که با پادشاه شام بخورد. او این کار را با بیتوجهی به برادرزادهاش جبران میکرد. پادشاه از این رفتار به دوک گلاستر شکایت کرد، که پرسید چرا این را تحمل میکند. پادشاه گفت: «چه میتوانم بکنم؟ اگر از بهترین دعانویس شهر آن رنجیده شوم، آنها پسرم را مجبور میکنند که مرا ترک کند و فرار کند، که این همان چیزی است که آنها میخواهند.» «اما دیری نپایید که حماقت و ابتذال دوک کامبرلند، شاهزاده را منزجر کرد.
- یکشنبه ۱۹ بهمن ۰۴ ۱۷:۳۰ ۶ بازديد
- ۰ نظر