سه شنبه ۲۰ مرداد ۰۵ ۲۰:۴۱ ۱۲ بازديد
همانطور که قبلاً نشان دادی.» ۱۹۹ فصل بیست و ششم راسکو کافران بنت قولش را میشکند تام با همان حالت بیجان همیشگیاش گفت: «چیز زیادی برای گفتن نیست. بعد از آن به ما اژدر زدند. افسر گفت فقط شانزده نفر میتوانند سوار کلک شوند، و سید و حاجی مردی بود که مشتاق سوار شدن بود و هفده نفر را سوار کرد، بنابراین من پیاده شدم. فکر کنم آخرین نفر روی کشتی بودم. وقتی غرق شد، صدای وحشتناکی ایجاد کرد.» «بله—و—» «هیچ چیز دیگری نیست.» گزارشهای تام از رمل اتفاقات هیجانانگیز همیشه به طرز تحریکآمیزی آرام و مختصر بودند. «فکر کنم حدود دو
ساعت شنا کردم. تکهای از یک در را گرفته بودم که باید به آن چنگ میزدم. آن جای زخم جایی بود که یک موج بزرگ مرا به آن کوبید. - یک قایق بادبانی مرا برداشت. شاید زودتر مرا میبردند، فقط من آخرین نفر بودم و از مسیر کشتی دور شدم - تقریباً. قرار ابجد بود بعد از موز به آمریکای جنوبی بروم، بنابراین مرا به آنجا بردند.» «چطور برگشتی؟» «با یک کشتی دیگر به خانه آمدم. من در کابین کار دعانویس میکردم.»۲۰۰پسر. اونا یه جاسوس آلمانی رو تو کشتی اول گرفتن. کاملاً شبیه کیمیاگری او بود که نگفت چطور اتفاقاً
آن جاسوس را گرفتند. «و دعانویس آزادشهر بعدش اومدی اینجا؟» «آنها در هتل ملوانان در نیویورک به من شام دادند و بعد من اینجا نسخ خطی شروع به مذهب کار کردم.» «منظورت این نیست که پیاده رفتی ؟» «من به خانه خانم اوکانر اجنه غیر مسلمان در کوچهای که دعاگر قبلاً زندگی میکردم میروم - تا زمانی که بتوانم کاری پیدا کنم. دو مقدس دوست خوب پیدا کردهام، اما نمیدانم دعانویس موکل جن که آیا آنها غرق شدهاند یا نه. - تو در لباس سربازیات خیلی خوب به نظر میرسی.» راسکو قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، باید خودش را کنترل میکرد. تام گفت: «این
یه جغد جیغزنه؛ صداشو میشنوی؟ وقتی فهمیدی... وقتی من دیدهبان بودم، مجبور بودیم آواز همه پرندگان مختلف رو یاد بگیریم.» «بیخیالش. چرا سوار شیاطین مقدس اون کشتی شدی؟» «بهت که گفته بودم—میخواستم دعانویس توی رنگها کمکت کنم.» راسکو دوباره با صدایش کلنجار رفت. با لحنی گرفته گفت: «فکر نمیکنی وقتی این یونیفرم رو بهم دادی، به اندازه کافی برای علوم غریبه رنگها زحمت کشیدی؟ فکر کافر نمیکنی همین کافی بود؟» «من توسل طلسم آن را به تو ندادم.»۲۰۱ «یه دقیقه اینجا بشین. فکر نمیکنی وقتی منو به باشگاه رنگها آوردی، به اندازه کافی برای تیم زحمت کشیدی؟ مگه نه؟» «من نبودم.
همزاد به هر حال، برای رنگها کار زیادی از دستت برنمیاد.» راسکو در حالی که دستش را روی زانوی تام گذاشته بود، مکثی کرد و گفت: «نه، فکر کنم نمیتونی.» تام پرسید: «به کسی چیزی نگفتی، نه؟» روسکو با آن پوزخند حرز کوچکِ ناشی از انزجار از خود گفت: «نه، من هرگز نگفتم.» «اگر شیاطین این کار را میکردی، همه چیز لو میرفت. باید مراقب باشی که هرگز چیزی نگویی. باید خیلی مراقب علوم غریبه باشی، حالا که سربازی - ابطال کردن جادو و اینقدر خوشقیافه و مرتب به نظر میرسی.» «نکن، تام.» تام که به شیوهی راسکو بوی خطر را حس میکرد،
گفت: «باید قول بدهی که هرگز چیزی نگویی.» «اصلاً پولی داری، تام؟» «حالا باید قول بدی که دیگه هیچوقت ازش دعانویس سوق باخبر نشن. میشی؟» «بیخیالش، تام...» تام پافشاری کرد: «مجبوری. مگه نه؟» «تام، مگر میتوانی به شرافت یک طلسم سرباز اعتماد کنی، شماره ملا بدون اینکه او را قدیس گیر بیندازی؟»۲۰۲ «قول میدهی؟» «به یه دوست اعتماد نمیکنی؟ به شرافت یه سرباز اعتماد نمیکنی، تام؟» تام گفت: «بله، رمال حتماً این کار فرشتگان را خواهم کرد.» برای چند لحظه، راسکو در حالی که نفسهایش به سختی شنیده جفت روحی میشد، نشست و به تام خیره شد، انگار که به سختی میدانست چه
کار کند یا چه بگوید. او که احساس میکرد باید حرف بزند، پرسید: «میدانی الان کجا میروم؟» تام گفت: «شاید بتوانم حدس بزنم که داری از جاده ریور میری. شرط میبندم که او شیطانی گفته اعمال صالح با یونیفرمت خیلی خوب ذکر به نظر میرسی.» «بله، من به آنجا میروم. میخواهم او را به یک مهمانی در بریجبورو ببرم.» تام گفت: «جالب است که چطور اینجا با تو آشنا شدم.» «فکر کنم تمام راه را در جادهی اصلی پیادهروی کردی. تام،» ناگهان حرفش را قطع طلسم فرشتگان کرد، «الان وقت نیست اینجا احضار مشرکان بنشینیم و حرف بزنیم؛ گوش کن. انگار
تمام این هفتهها از بین رفته دین و ما دوباره به آن کوه برگشتهایم.» «میدونستم جادوگر از اونجا خوشت میاد؛ من...» «بیخیالش؛ گوش کن. ما برگشتیم دعانویس گنبد کاووس همون جایی که اون شب بودیم. میتونیم همه چیز رو درست کنیم.» «همه چیز روبراهه .»۲۰۳
ساعت شنا کردم. تکهای از یک در را گرفته بودم که باید به آن چنگ میزدم. آن جای زخم جایی بود که یک موج بزرگ مرا به آن کوبید. - یک قایق بادبانی مرا برداشت. شاید زودتر مرا میبردند، فقط من آخرین نفر بودم و از مسیر کشتی دور شدم - تقریباً. قرار ابجد بود بعد از موز به آمریکای جنوبی بروم، بنابراین مرا به آنجا بردند.» «چطور برگشتی؟» «با یک کشتی دیگر به خانه آمدم. من در کابین کار دعانویس میکردم.»۲۰۰پسر. اونا یه جاسوس آلمانی رو تو کشتی اول گرفتن. کاملاً شبیه کیمیاگری او بود که نگفت چطور اتفاقاً
آن جاسوس را گرفتند. «و دعانویس آزادشهر بعدش اومدی اینجا؟» «آنها در هتل ملوانان در نیویورک به من شام دادند و بعد من اینجا نسخ خطی شروع به مذهب کار کردم.» «منظورت این نیست که پیاده رفتی ؟» «من به خانه خانم اوکانر اجنه غیر مسلمان در کوچهای که دعاگر قبلاً زندگی میکردم میروم - تا زمانی که بتوانم کاری پیدا کنم. دو مقدس دوست خوب پیدا کردهام، اما نمیدانم دعانویس موکل جن که آیا آنها غرق شدهاند یا نه. - تو در لباس سربازیات خیلی خوب به نظر میرسی.» راسکو قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، باید خودش را کنترل میکرد. تام گفت: «این
یه جغد جیغزنه؛ صداشو میشنوی؟ وقتی فهمیدی... وقتی من دیدهبان بودم، مجبور بودیم آواز همه پرندگان مختلف رو یاد بگیریم.» «بیخیالش. چرا سوار شیاطین مقدس اون کشتی شدی؟» «بهت که گفته بودم—میخواستم دعانویس توی رنگها کمکت کنم.» راسکو دوباره با صدایش کلنجار رفت. با لحنی گرفته گفت: «فکر نمیکنی وقتی این یونیفرم رو بهم دادی، به اندازه کافی برای علوم غریبه رنگها زحمت کشیدی؟ فکر کافر نمیکنی همین کافی بود؟» «من توسل طلسم آن را به تو ندادم.»۲۰۱ «یه دقیقه اینجا بشین. فکر نمیکنی وقتی منو به باشگاه رنگها آوردی، به اندازه کافی برای تیم زحمت کشیدی؟ مگه نه؟» «من نبودم.
همزاد به هر حال، برای رنگها کار زیادی از دستت برنمیاد.» راسکو در حالی که دستش را روی زانوی تام گذاشته بود، مکثی کرد و گفت: «نه، فکر کنم نمیتونی.» تام پرسید: «به کسی چیزی نگفتی، نه؟» روسکو با آن پوزخند حرز کوچکِ ناشی از انزجار از خود گفت: «نه، من هرگز نگفتم.» «اگر شیاطین این کار را میکردی، همه چیز لو میرفت. باید مراقب باشی که هرگز چیزی نگویی. باید خیلی مراقب علوم غریبه باشی، حالا که سربازی - ابطال کردن جادو و اینقدر خوشقیافه و مرتب به نظر میرسی.» «نکن، تام.» تام که به شیوهی راسکو بوی خطر را حس میکرد،
گفت: «باید قول بدهی که هرگز چیزی نگویی.» «اصلاً پولی داری، تام؟» «حالا باید قول بدی که دیگه هیچوقت ازش دعانویس سوق باخبر نشن. میشی؟» «بیخیالش، تام...» تام پافشاری کرد: «مجبوری. مگه نه؟» «تام، مگر میتوانی به شرافت یک طلسم سرباز اعتماد کنی، شماره ملا بدون اینکه او را قدیس گیر بیندازی؟»۲۰۲ «قول میدهی؟» «به یه دوست اعتماد نمیکنی؟ به شرافت یه سرباز اعتماد نمیکنی، تام؟» تام گفت: «بله، رمال حتماً این کار فرشتگان را خواهم کرد.» برای چند لحظه، راسکو در حالی که نفسهایش به سختی شنیده جفت روحی میشد، نشست و به تام خیره شد، انگار که به سختی میدانست چه
کار کند یا چه بگوید. او که احساس میکرد باید حرف بزند، پرسید: «میدانی الان کجا میروم؟» تام گفت: «شاید بتوانم حدس بزنم که داری از جاده ریور میری. شرط میبندم که او شیطانی گفته اعمال صالح با یونیفرمت خیلی خوب ذکر به نظر میرسی.» «بله، من به آنجا میروم. میخواهم او را به یک مهمانی در بریجبورو ببرم.» تام گفت: «جالب است که چطور اینجا با تو آشنا شدم.» «فکر کنم تمام راه را در جادهی اصلی پیادهروی کردی. تام،» ناگهان حرفش را قطع طلسم فرشتگان کرد، «الان وقت نیست اینجا احضار مشرکان بنشینیم و حرف بزنیم؛ گوش کن. انگار
تمام این هفتهها از بین رفته دین و ما دوباره به آن کوه برگشتهایم.» «میدونستم جادوگر از اونجا خوشت میاد؛ من...» «بیخیالش؛ گوش کن. ما برگشتیم دعانویس گنبد کاووس همون جایی که اون شب بودیم. میتونیم همه چیز رو درست کنیم.» «همه چیز روبراهه .»۲۰۳
- ۰ ۰
- ۰ نظر