پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۲۰:۵۲ ۱۲ بازديد
خیره شد، نفس عمیقی کشید و سپس به صندلیاش تکیه داد و با نگاهی خالی به روبرو خیره شد، تا اینکه شیاطین سرانجام با یک انزجار ناگهانی، ناگهان شروع به خندیدن کرد، آنقدر طولانی و بلند و کافران پر سر و صدا که بچه صاحبخانه در شماره ملا طبقه پایین از خواب بیدار شد و شادی او را با فریادهای وحشتناکی تکرار کرد. اما او بارها و بارها خندید و کاغذ را برداشت تا بار دیگر چیزی را که به نظرش مزخرف و بیمعنی حاجت گرفتن میآمد، بخواند. «کیو. مجبور شده به دیدن دوستانش در پاریس برود. از هندل تعویذ س. عبور
کن. یک بار دور چمن، دو بار دور دختر، و سه بار دور درخت افرا.» سالزبری کاغذ را برداشت و مانند زن عصبانی مچاله کرد و به مشرکان سمت آتش گرفت. با این حال، آن را آنجا نینداخت، بلکه با بیاحتیاطی آن را به داخل چاه میز انداخت موکل جن و دوباره مذهب خندید. حماقت محض این کار او را آزرد و از گمانهزنیهای مشتاقانه خود شرمنده شد، مانند کسی که در اطلاعیههای کیمیاگری پر سر و صدای ستون عذاب روزنامه روزانه غرق میشود و چیزی جز تبلیغات و چیزهای بیاهمیت دعا نمیبیند. به سمت پنجره رفت و به زندگی صبحگاهی
کسالتبار محلهاش خیره شد؛ خدمتکارانی که با لباسهای طرحدار گشاد پلههای در را میشستند، ماهیفروش و قصاب در حال گشت و گذار بودند و کاسبان درهای مغازههای کوچک ابطال کردن جادو خود نسخ خطی ایستاده بودند و از کمبود تجارت و هیجان دین خم شده بودند. در دوردست، مه آبی به منظره شکوه خاصی میبخشید، اما منظره در کل افسردهکننده بود و طلسم فقط میتوانست برای شیاطین یک دانشجوی زندگی لندن که در هر جنبهای جادو سیاه چیزی نادر و برگزیده مییابد، جالب باشد. سالزبری با انزجار دعاگر رویش را برگرداند و روی صندلی راحتیاش که روکشی به رنگ سبز روشن داشت و با
پارچهی جفت روحی زردرنگی که مایهی افتخار و جذابیت حرز آپارتمانها دعانویس جنت آباد بود، آراسته شده بود، نشست. در اینجا بود که او خود را برای کار صبحگاهیاش آماده کرد، یعنی خواندن فرشتگان رمانی که به ورزش مقدس و عشق میپرداخت، به گونهای که انگار با همکاری یک داماد و یک خانمِ کالج کار میکرد. با این حال، در حالت عادی، سالزبری تا وقت دعانویس حسن آباد ناهار به خاطر جذابیت داستان سرگرم طلسمات میشد، اما جادو سیاه امروز صبح مدام از روی صندلیاش بلند و پایین میرفت، کتاب را برمیداشت و دوباره زمین میگذاشت و بالاخره با عصبانیت به خودش و اعمال صالح به خودش
فحش میداد. در واقع، صدای جرینگ جرینگ کاغذی که در طاق پیدا شده بود «به سرش زده بود» و هر کاری که میخواست میکرد، نمیتوانست جلوی غرغر کردنهای مکررش را بگیرد: «یک بار دور چمن، دو بار دور دختر، و سه بار دور درخت افرا.» این به دردی جفر مثبت تبدیل شد، مانند بار احمقانهی یک کافر آهنگِ تالار موسیقی، که تا ابد نقل میشد و در تمام ساعات فرشتگان شبانهروز خوانده میشد، و توسط پسران خیابانی به عنوان منبعی بیپایان به مدت شش ماه با هم گرامی داشته میشد. او به خیابانها رفت و سعی کرد دشمن خود را
در شلوغی جمعیت و غرش و سر و صدای ترافیک فراموش کند؛ اما خیلی زود خود را در حال قدم زدن آرام و بیسروصدا در یک جادهی خلوت میدید، بیهوده مغز خود را گیج دعانویس جلفا میکرد و سعی میکرد برای عبارات بیمعنی معنایی پیدا کند. وقتی پنجشنبه فرا رسید، و به یاد آورد که قرار ملاقاتی برای دیدن دایسون گذاشته است، آرامشی مثبت به او دست داد. خیالپردازیهای سستِ قدیس مردِ خودخواندهی اهل قلم در علوم غریبه مقایسه با این تکرار بیوقفه، این هزارتوی فکری که به نظر میرسید هیچ امکانی برای فرار از آن وجود ندارد، سرگرمکننده به نظر میرسید.
خانه دایسون در یکی از آرامترین خیابانهای خلوتی اجنه غیر مسلمان بود که از استرند به رودخانه منتهی میشد، و وقتی سالزبری از پلههای باریک به اتاق دوستش رفت، دید که عمویش واقعاً نیکوکار بوده است.کف اتاق شماره ملا با تمام رنگهای شرق میدرخشید و شعلهور بود؛ همانطور رمل که دایسون با تکبر اظهار داشت، «غروب ذکر خورشید در رویا» بود، و دعا نور چراغ، گرگ و میش خیابانهای لندن، با پردههایی که فرشتگان به طرز عجیبی کار شده دعانویس بودند متون کهن و اینجا و آنجا با نخهای طلایی میدرخشیدند، دعا پوشانده شده جادو بود. در قفسههای یک درخت بلوط در گنجه، کوزهها
و بشقابهای چینی قدیمی فرانسوی قرار دعانویس مراغه داشت و سیاه و سفیدهای حکاکیشدهای که در هیمارکت یا خیابان باند پیدا نمیشد، در مقابل شکوه کاغذ ژاپنی خودنمایی میکردند. سالزبری روی صندلی کنار فرشته شومینه نشست و بخارهای مخلوط عود و تنباکو را استنشاق کرد،
کن. یک بار دور چمن، دو بار دور دختر، و سه بار دور درخت افرا.» سالزبری کاغذ را برداشت و مانند زن عصبانی مچاله کرد و به مشرکان سمت آتش گرفت. با این حال، آن را آنجا نینداخت، بلکه با بیاحتیاطی آن را به داخل چاه میز انداخت موکل جن و دوباره مذهب خندید. حماقت محض این کار او را آزرد و از گمانهزنیهای مشتاقانه خود شرمنده شد، مانند کسی که در اطلاعیههای کیمیاگری پر سر و صدای ستون عذاب روزنامه روزانه غرق میشود و چیزی جز تبلیغات و چیزهای بیاهمیت دعا نمیبیند. به سمت پنجره رفت و به زندگی صبحگاهی
کسالتبار محلهاش خیره شد؛ خدمتکارانی که با لباسهای طرحدار گشاد پلههای در را میشستند، ماهیفروش و قصاب در حال گشت و گذار بودند و کاسبان درهای مغازههای کوچک ابطال کردن جادو خود نسخ خطی ایستاده بودند و از کمبود تجارت و هیجان دین خم شده بودند. در دوردست، مه آبی به منظره شکوه خاصی میبخشید، اما منظره در کل افسردهکننده بود و طلسم فقط میتوانست برای شیاطین یک دانشجوی زندگی لندن که در هر جنبهای جادو سیاه چیزی نادر و برگزیده مییابد، جالب باشد. سالزبری با انزجار دعاگر رویش را برگرداند و روی صندلی راحتیاش که روکشی به رنگ سبز روشن داشت و با
پارچهی جفت روحی زردرنگی که مایهی افتخار و جذابیت حرز آپارتمانها دعانویس جنت آباد بود، آراسته شده بود، نشست. در اینجا بود که او خود را برای کار صبحگاهیاش آماده کرد، یعنی خواندن فرشتگان رمانی که به ورزش مقدس و عشق میپرداخت، به گونهای که انگار با همکاری یک داماد و یک خانمِ کالج کار میکرد. با این حال، در حالت عادی، سالزبری تا وقت دعانویس حسن آباد ناهار به خاطر جذابیت داستان سرگرم طلسمات میشد، اما جادو سیاه امروز صبح مدام از روی صندلیاش بلند و پایین میرفت، کتاب را برمیداشت و دوباره زمین میگذاشت و بالاخره با عصبانیت به خودش و اعمال صالح به خودش
فحش میداد. در واقع، صدای جرینگ جرینگ کاغذی که در طاق پیدا شده بود «به سرش زده بود» و هر کاری که میخواست میکرد، نمیتوانست جلوی غرغر کردنهای مکررش را بگیرد: «یک بار دور چمن، دو بار دور دختر، و سه بار دور درخت افرا.» این به دردی جفر مثبت تبدیل شد، مانند بار احمقانهی یک کافر آهنگِ تالار موسیقی، که تا ابد نقل میشد و در تمام ساعات فرشتگان شبانهروز خوانده میشد، و توسط پسران خیابانی به عنوان منبعی بیپایان به مدت شش ماه با هم گرامی داشته میشد. او به خیابانها رفت و سعی کرد دشمن خود را
در شلوغی جمعیت و غرش و سر و صدای ترافیک فراموش کند؛ اما خیلی زود خود را در حال قدم زدن آرام و بیسروصدا در یک جادهی خلوت میدید، بیهوده مغز خود را گیج دعانویس جلفا میکرد و سعی میکرد برای عبارات بیمعنی معنایی پیدا کند. وقتی پنجشنبه فرا رسید، و به یاد آورد که قرار ملاقاتی برای دیدن دایسون گذاشته است، آرامشی مثبت به او دست داد. خیالپردازیهای سستِ قدیس مردِ خودخواندهی اهل قلم در علوم غریبه مقایسه با این تکرار بیوقفه، این هزارتوی فکری که به نظر میرسید هیچ امکانی برای فرار از آن وجود ندارد، سرگرمکننده به نظر میرسید.
خانه دایسون در یکی از آرامترین خیابانهای خلوتی اجنه غیر مسلمان بود که از استرند به رودخانه منتهی میشد، و وقتی سالزبری از پلههای باریک به اتاق دوستش رفت، دید که عمویش واقعاً نیکوکار بوده است.کف اتاق شماره ملا با تمام رنگهای شرق میدرخشید و شعلهور بود؛ همانطور رمل که دایسون با تکبر اظهار داشت، «غروب ذکر خورشید در رویا» بود، و دعا نور چراغ، گرگ و میش خیابانهای لندن، با پردههایی که فرشتگان به طرز عجیبی کار شده دعانویس بودند متون کهن و اینجا و آنجا با نخهای طلایی میدرخشیدند، دعا پوشانده شده جادو بود. در قفسههای یک درخت بلوط در گنجه، کوزهها
و بشقابهای چینی قدیمی فرانسوی قرار دعانویس مراغه داشت و سیاه و سفیدهای حکاکیشدهای که در هیمارکت یا خیابان باند پیدا نمیشد، در مقابل شکوه کاغذ ژاپنی خودنمایی میکردند. سالزبری روی صندلی کنار فرشته شومینه نشست و بخارهای مخلوط عود و تنباکو را استنشاق کرد،
- ۰ ۰
- ۰ نظر